سر نوشت در شكل جديد
خوانندگان عزيز سرنوشت!
براى مشاهده (سرنوشت) در خلعت نوين آن به لينك ذيل مراجعه فرماييد:
www.sarnavesht.com/farsi/index.php
“کوه نور"- وبلاگی تازه در عرصه، فرهنگ و ادبیات
sarnawesht
وبلاگ نویسی هنر وکمال تازه ییست در عرصه کاررسانه یی در عصر ما. وبلاگ در حقیقت کتابچه یادداشتی است که وبلاگ نویس در گوشه یی از جال عنکبوت جهانگیر معلوماتی امروز باز میکند؛ دران گفته های خود یا ازدیگران را مینویسد ویا ازان به گونهء پته جایی برای دیدار و رابطه با دوستان و همفکران خویش در سراسر جهان سود میبرد.
از دیرزمانیست، هموطنان ما نیز این عرصه را به آزمایش گرفته و ازان درجهت پرورش توانایی خود برای شگوفایی فرهنگ، ادبیات، سیاست و دانش بهره میگرند. تا کنون وبلاگ های زیادی در عرصه های یاد شده توسط هموطنان ایجاد شده اند.
اینک شاعر گرانمایه و ارجمند کشورما، جناب محمد اسحق فایز نیز وبلاگی با عنوان "کوه نور" باز کرده اند که دران به نشر نوشته ها و شعر های خویش می پردازند. تاکنون چندین قطعه شعر هم مقاله یی در باب "جای پای شعر نو در افغانستان" درکوه نور به نشررسیده است.
برای حضرت فایز درکاری که پیشرو گرفته اند از بارگاه ایزدی پیروزی بیشتر خواسته و امیدواریم "کوه نور" با گذشت هر روز درخشش بیشتر یافته و به اهداف فرهنگی و ادبی خود نایل آید. خوانندگان عزیر میتوانند با کلیک روی تارنمای پایین به "کوه نور" بروند.
سرنوشت
افغانستان، در گرداب فاشیزم قومی![i]
عصردولتشاهی
( بخش نخست)
جنگ، فقر، بی امنیتی و بی ثباتی سیاسی در یک کشور از بستر های اساسی به میان آمدن فاشیزم است. فاشیزم به مثابهء یک ایدیولوژی بیمار و فرصت طلب، تنها زمانی میتواند درجامعه یا کشوری ریشه بگیرد که عناصرثبات درساختار سیاسی جامعه یا ضعیف شده یا ازمیان برداشته شده باشند. اینجاست که فاشیزم به مثابهء ثبات دهندهء کاذب و “امنیت آور” پا به میدان میگذارد، حاکم میگردد و به ایجاد یک حکومت استبدادی میپردازد.
امروز بسیاری بدین باور رسیده اند که فاشیزم به گونهء مستمر و خزنده در افغانستان درتک وپو بوده و میرود تا نظام سیاسی را حتی به قیمت نابودی کشور قبضه کند. شنیده میشود که احزاب، حلقات و محافلی درصحنهء سیاست کشور وجود دارند که با اهداف و ابزارهای فاشیستی پا به میدان گذاشته اند. آیا این تنها یک ادعا وبرچسپ است که احزاب حریف به یکدیگر میزنند یا این که این ادعا ها برپایهء حقایقی نیز استوار اند؟
برای روشن شدن مطلب بهتر است نخست فاشیزم را بشناسیم و عناصر سازندهء آنرا دریافته به ردیابی این عناصر درجامعهء خود بپردازیم.
فاشیزم چیست؟
- فاشیزم یک ایدیولوژی اقتدار گرایانه سیاسی است که برای به دست آوردن اهداف خود به بسیج توده ها میپردازد. یعنی فاشیزم به بسیج مردم برای تامین اهداف خود تکیه میکند. یک حرکت فاشیستی همیشه با راه اندازی تبلیغات وسیع و دامنه دار پرداخته مردم و توده های مورد نظر را در خدمت اهداف خود مغز شویی میکند. یعنی فاشیزم مانند سوسیالیزم و کمونیزم به بسیج توده های مردم برای تامین اهداف خود میپردازد. پیروزی فاشیزم به بسیج توده ها نیازمند است و توده ها زمانی زیرلوای فاشیزم گرد می آیند که آنرا یگانه ناجی خود بدانند. به ویژه در زمانی که جنگ، بی امنیتی و فقر دامنگیر توده ها شود، فاشیزم میتواند ازین وضع سود برده و از درماندگی مردمی که شعور شان درگرو یک شکم نان و یا یک روز امنیت درکوچه های شان است، سود برده و آنها را زیرلوای فاشیزم گرد بیاورد. چنانچه در سال 1922 نخستین دولت فاشیستی درایتالیا درشرایط نکبتبارامنیتی و فقر
ناشی از جنگ جهانی اول، به میان آمد و موسولینی توانست برسرنوشت مردم حاکم گردد.
- فاشیزم فرد ومنافع اجتماع را پایانتراز منافع دولت یا حزب قرار میدهد. به سخن دیگر در جهانبینی فاشیستی فرد و جامعه فدای منافع دولت یا حزب می گردد.
- فاشیزم خواهان تامین "وحدت ملی" است؛ به گونه یی که مبتنی، اما نه محدود، بر گرایش های اخلاقی، فرهنگی، نژادپرستی ومذهبی باشد. گرایش کلیدی درین جهانبینی عدم تحمل دیگران است، یعنی عدم تحمل مذاهب دیگر، زبان های دیگر، دیدگاه های سیاسی دیگر، نظام های اقتصادی دیگر، آیین های فرهنگی دیگر وغیره. یعنی وحدت ملی در یک نظام فاشیستی با تامین و تحمیل یگانه اخلاق، فرهنگ و مذهبی که حزب فاشیست یا دولت فاشیست به آن وابسته و دلبسته است امکان پذیر است و بس. فاشیزم وحدت ملی را در حذف و حل نمودن تمامی فرهنگ ها، مذاهب، نژاد ها و هویت های قومی دیگر و "غیرخودی" می بیند. اینجاست که برتری جویی و خود برتربینی برذهن و روان پیروان فاشیزم حاکم میگردد. آنها خود را "وارث" کشور، برترین نژ اد، بهترین قوم، برحق ترین حزب، و حتی برگزیدهء خدا میخوانند...
واما در تعریف کلی فاشیزم در فرهنگ Merriam Webster گفته شده:
"فاشیزم اندیشه، جنبش و یا نظام سیاسی ییست که ملت، و بسیارگاهی نژاد، را بالاتر ازفرد قرار داده خواهان یک حکومت مرکزی خودکامه زیر رهبری یک دکتاتور با تحمیل یک نظام اقتصادی و اجتماعی شدیداً کنترول شده وسرکوب هرگونه مخالفت با سرنیزه میباشد. "
داکتر لارنس بریت، یکی از دانشمندان علوم سیاسی مقاله یی در مورد فاشیزم نوشته وچارده شناسه از ویژه گی های فاشیزم را ارائه کرده است. این مقاله در شماره بهاری سال 2003 مجله “Free Inquiry” زیر عنوان “Fascism Anyone?”به نشر رسیده است که جا دارد اینجا آورده شود.
داکتر لارنس بریت، به مطالعهء نظام های فاشیستی هیتلر (جرمنی)، موسولینی (ایتالیا)، فرانکو (اسپانیا)، سوهارتو (اندونیزیا)، و پینوچه (چلی) پرداخته است. او دریافته است که همهء این نظام ها چهارده شناسهء مشترک داشته اند. ازآنجایی که هنور درکشور ما فاشیزم در مراحل ابتدایی و درهیات یک حزب یا برخی حلقات سیاسی قرار داشته و ازسوی دیگر بیشتر ازان که از داخل کشور الهام بگیرد از خارج به کالبد آن دمیده میشود، بنا بران کلیه شناسه های فاشیزم را نمیتوان هنور به روشنی در کردار فاشیست های افغانی دید. ما درینجا با آوردن شناسه های چارده گانهء لارنس بریت، تنها به هسته هایی از اندیشه و کنش فاشیستی اشاره میکنیم که رشد کرده و قابل دید اند.
چارده شناسهء فاشیزم و نشانه هایی ازان در افغانستان:
"1. ملیگرایی نیرومند و متداوم: نظام های فاشیستی تلاش دارند تا از شعار ها، ضرب المثل ها، تکیه کلام ها، نماد ها، ترانه ها و دیگر ابزار وطنپرستانه پیوسته کاربگیرند. بیرق هاهرکجا به چشم میخورند و نشان های دولتی روی لباسها و جاهای دیگرپیش چشم عامهء مردم قرار داده میشوند."
این که درکشور ما نیز ملیگرایی در میان حلقات فاشیستی به شدت وجود دارد شکی نیست. اما این ملیگرایی برمحور یک قوم میچرخد. چرا که ملت در نزد اینها تعریف قومی دارد نه تعریف مدرن و امروزی. هویت ملی ومراد از آنچه ملت نامیده میشود باید از ترکیب هویت تمامی کتله های اجتماعی یی باشد که به ساختن این کشور متعهد اند یا متعهد پنداشته میشوند.
درکشور ما، در پهلوی بیرق، عکس پادشاهان نیزاز ابزاریست که با آن میخواهند ملت را تعریف و ملیگرایی را بر محور آن نیرو ببخشند. این عکس ها از دوصد و پنجاه سال پیشتر نمیرود و تنها همان هایی را در بر میگیرد که وابسته به یک قوم اند.
وقتی ملت واحدکه دربرگیرندهء تمامی احاد و اقوام باشندهء کشور باشد تعریف خود را نداشته واین مجموعه ملت نشده باشند، پس ملیگرایی در محدودهء یک قوم میماند. ازهمین روست که درکشورما حلقات پیرو فاشیزم، تلاش دارند تا تمام شعار ها، ضرب المثل ها،تکیه کلام ها، نماد ها و ترانه ها مربوط به یک قوم باشد. سرود ملی، اتن ملی، لباس ملی و هرچه نام ملی داشته باشد، به یک قوم تعلق میگیرد. پافشاری دیوانه وار برسر "حفظ اصطلاحات ملی" که همه باید به یک زبان باشد و برای تحقق آن حتی تا دستکاری در قانون اساسی پیش میروند همه ریشه در ملیگرایی برمحورفاشیزم دارد.
"2. بی میلی در به رسمیت شناختن حقوق بشر: مردم در یک نظام فاشیستی، به دلیل ترس از دشمن و نیاز به امنیت، قناعت داده میشوند که درموارد معینی از حقوق بشری شان چشم بپوشند- به خاطری که "ضرورت" است. مردم کوشش میکند که (به تلف شدن حقوق بشری شان) چشم ببندند وحتی شکنجه، اعدام های دسته جمعی، قتل های سیاسی، زندانی شدن های دراز مدت و غیره را تایید کنند."
جامعه یی که زیر تسلط فاشیزم می آید، و افسون فاشیزم چشم های شان را کور کرده باشد، حاضراند به همه حقوق انسانی خود و همنوعان خود پشت پا بزنند. درکشور ما نمونهء بسیار زندهء این روند را درنظام طالبان میشد دید و همین حالا نیز شبه حکومت و نظامی که طالبان درست کرده اند برروح وروان جوامع و حلقات فاشیزم زدهء کشور مسلط است. فاشیزم افغانی در راس آن حزب افغان ملت و شاخه های متعدد آن هیچ مشکلی با سلب و سرکوب آزادی ها وحقوق اتباع کشور چه در دوران طالبان وچه در حال حاضر توسط طالب یا حکومت ندارند. آنها برپایهء همین افکار فاشیستی به توجیه اعمال ضد بشری طالبان و اقدامات ضد آزادی رسانه ها توسط حکومت میپردازند. یعنی فاشیزم در بیرون از حکومت اقدامات ضد بشری طالبان در تایید میکنند و در برابر آن دم نمیزنند، ودر داخل حکومت نیز با ذرایع و ابزار شناخته شدهء فاشیستی به سرکوب آزادی های مردم می پردازند. دشمنی وزیر معارف و وزیر اطلاعات فرهنگ باالترتیب با حق طلبی مسالمت آمیز آموزگاران و تلویزیون های آزاد، مبین همین ادعاست که حلقات فاشیستی با آزادی و حقوق بشری دشمنی دارند.
در افغانستان، جنایات امیر عبدالرحمن خان علیه هزاره ها، سرکوب های خونین مردم توسط نادر خان و در همین پسان ها اعدام های دسته جمعی تاجک ها، هزاره، وازبک ها همراه با کوچ اجباری آنها و سوختاندن مزارع و کشتزار های شان از جانب هیچیک از سازمان هایی که تاپهء فاشیستی برپیشانی دارند محکوم نشده است. محکوم چی که حتی توجیه هم شده و برای تداوم و تکرار آن نیز پافشاری میگردد.
کتاب "دویمه سقوی" که درزمان طالبان از پایگاه اصلی آنها یعنی پاکستان به نشر رسید، همراه با سفارشات دیگر فاشیستی خویش کوچاندن مردم از نقاط معینی از کشور را نیز درج کرده است. پیروان و هواخواهان نظام فاشیستی درافغانستان به اینهمه نقض حقوق بشر چشم پوشیده اند. نظام طالبان به مثابهء دشمن قسم خوردهء آزادی و حقوق بشر، مورد تایید حلقات شناخته شده در داخل و خارج وافغانستان بود. حتی همین حالا نیز به جنایات طالبان علیه حقوق بشر توجهی ندارند، با آنها به مذاکره میپردازند، آنها را "آخند" خطاب میکنند و درحالی که طالبان بدون محاکمه سرمیبرند و شکم میدرند حکومت افغانستان زیر تاثیر سفارشات حلقات فاشیستی زندانیان طالبان را بدون محاکمه آزاد میکند. پس به خوبی میتوان دید که افغانستان آهسته آهسته درکام یک نظام فاشیستی فرو میرود.
فاشیزم را زمانی میتوان به خوبی درین خصلت خویش در افغانستان دید که چشم پوشی حلقات فاشیستی در افغانستان محدود به اقوام غیر پشتون نمیشود. امروز دهشت افگنان جنایتکار القاعده و طالبان بزرگترین ستم و وحشت ضد بشری را علیه پشتون ها روا داشته و این شهروندان پشتون این سرزمین اند که حقوق بشری خود فرزندان شان قربانی وحشیگری طالبان است. اما حلقات فاشیستی در داخل وخارج کشور با آن که در ظاهر دفاع از حقوق پشتون را پیشه ساخته اند، در برابر فجایعی که در مناطق پشتون روی میدهد خاموش اند. اگر شکایتی هم بکنند، این است که "چرا این همه وحشت تنها درمناطق پشتون است"، نه مخالفت با تداوم وحشت و ترور در کشور.
"3. بزقربانی پیدا کردن برای ایجاد وحدت ملی: مردم به دور محور یک عصبیت و غیرت وطنپرستانه (البته درفاشیزمی که پایه اش قومیت باشد، عصبیت و غیرت قومی است- عصر) برای رویارویی با دشمن یا تهدید مشترک تلقین شده گرد آ ورده میشوند ولو این دشمن نژادی، اقلیت های قومی و مذهبی، کمونیست ها، سوسیالیست ها، تروریست ها و یا دیگران باشند."
گفته میشود که دشمن مشترک مردم را متحد میسازد. فاشیزم با استفاده ازین اصل اجتماعی تلاش میکند تا با هرچه درتوان دارد مردم را ازدشمنان حقیقی یا خیالی بترساند. زمانی این دشمن مشترک یک کشور خارجی است. زمان دیگری یک قوم در داخل کشور است و زمانی هم یک حزب سیاسی. دریک نظام فاشیستی خرد مردم با تبلیغاتی کرکننده از طریق رسانه هایی که در انحصار دولت فاشیستی است تسخیر شده و تلاش صورت میگیرد تا مردم را از یکسو ازین دشمنان بترسانند و ازسوی دیگر آنها را بسیج نموده زیرعنوان جنگ با دشمن در خدمت اهداف خود قرار بدهند. دریک حکومت فاشیستی درد ها و بدبختی های اجتماعی حل نمیشوند بلکه برف انداز هایی دست وپاکرده و آنها را عامل بدبختی های جامعه میشناسانند. چنانچه در المان هیتلری یهود ها را مایهء تمام بدبختی های جامعه خوانده وازمیان برداشتن این بدبختی ها را در قلع و قمع فزیکی نسل یهود معرفی کردند. چنانچه در جای دیگر هم اشاره شد، فاشیزم دشمن تراشاست. این دشمن تراشی به هدف ایجاد غیرت ملی و قومی برای مقابله با دشمنان خیالی صورت میگیرد.
درکشور ما افغانستان نیز که فاشیزم قومی هنوز توانایی اعمال نفوذ همه جانبه در چوکات دولت را ندارد، هرچند به موفقیت هایی دست یافته، از سال ها به این طرف تبلیغات دامنه داری را علیه اقوام، مذاهب و گروه های سیاسی یی که میتوانند از ایجاد یک حکومت تک قومی و فاشیستی جلو بگیرند، به راه انداخته اند. طالبان به مثابهء امید نهایی فاشیزم که دورهء حکمرانی پنجسالهء شان نمونهء بارزی از یک حکومت فاشیستی در کشور بود و مورد تایید حزب افغان ملت سایرحلقات فاشیستی قرار داشت، به بهانهء تامین امنیت تمامی نیرو های سیاسی و اجتماعی را از صحنه راند.
تبلیغات کرکننده یی که پاکستان علیه مجاهدین به راه انداخته و همهء آنهایی راکه با طالبان به مقابله
پرداختند "ائتلاف شمال" خواند باب طبع حلقات فاشیستی نیزبود. زبانزدهایی چون "شمالی دلی تپلی"، "گلم جم"، "ائتلاف شمال"، "سقویان" و… همه به همین منظور تبلیغ و علیه آنها کینه و نفرت خلق میشود. کار فاشیزم خلق کردن کینه علیه اقوام، مذاهب و احزاب سیاسی است.
نادرخان و حکومت فاشیستی ساخته شده به دست او برای چهل سال مردم شمالی رابه نام "اشرار سقوی" سرکوب کرد. میراثخواران راستین فاشیزم عبدالرحمن خانی و نادرخانی امروز درکالبد حزب افغان ملت پا درجای پای نیاکان معنوی خود گذاشته و زیرنام "ویران کنندهء کابل"، "جنایتکاران جنگی" و بهانه هایی ازین دست در صدد سرکوب مردم اند. این راز به همه هویداست که حکومت و دستگاه های آشکار و پنهانش چگونه درتلاش بهره گیری از ماجرا های خونبار سال های نخستین دههء نود میلادی به مثابهء بهانه یی برای سرکوب اقوام است.
تازه درین روز ها حلقات فاشیستی زبانزد دیگری را ورد زبان ساخته اند که تمامی مخالفین حکومت تک قومی و تک هویتی را مزدور ایران بخوانند. درماجرای برکناری یک خبرنگار به جرم به کارگیری واژه های سچهء فارسی که زبان اکثریت مردم این کشور است، دیده شد که حدود سه صد امضا از نخبگان ادب، فرهنگ و سیاست در سایت کابلپرس و سایت برگنامهء فانوس هنر، جمع آوری گردید عمل وزیر اطلاعات و فرهنگ را محکوم کرده خواهان برکناری اش شدند. اما حلقات فاشیستی همهء این نخبگان و فرهنگیان را "جاسوس ایران" خواندند.
این کار ها همه درراستای ایجاد دشمنان خیالی صورت میگیرد. تا از یکسو مخالفین را زیرنام "کاسه لیس" دشمن با دست دراز سرکوب کنند و ازسوی دیگر مردم را ازین دشمن ترسانده نگذارند در برابر خودکامگی حکام سربلند کنند.
"4. بالادستی ارتش: حتی اگرگسترده ترین مسایل و مشکلات داخلی درکشور باشد، دریک حکومت فاشیستی برای ارتش و سپاه مبالغ نا متناسب مالی داده شده و مسایل داخلی نادیده گرفته میشود. خدمات عسکری و نظامی هرچه پرتجمل تر میشود."
نظام های فاشیستی به همان اندازه که به سرکوب آزادی و حقوق مردم باور دارند، به همان اندازه به نیروی ارتش و پلیس برای سرکوب نیاز دارند. دریک نظام فاشیستی ارتش همیشه بیشترین بخش بودجهء کشور را به مصرف میرساند.
درکشور ما که فاشیزم هنوز در حال تشکل است و به قدرت کامل سیاسی دست نیافته، تلاش میشود تا اردو را به بهانه های گونه گون "د ی دی آر" و "پی آر تی" و جذب دلخواه و افراد دارای ترکیبی بسازند که بتواند در خدمت اهداف فاشیستی درآینده به کار رود. فاشیزم افغانی درین راستا مشکلاتی دارد که درجایش به آن اشاره خواهد شد. فاشیزم افغانی یک فاشیزم معیوب الخلقه است. ازینروتحقق یا بدست آوردن برخی از امیال فاشیتی دران امکان ندارد. یکی ازین امیال ساختن اردویی است که تنها در خدمت فاشیزم قومی باشد. به ویژه درشرایط کنونی. البته فاشیست ها به طالبان به مثابهء اردوی دلخواه سرکوبگر دل بسته اند.
"5. جنسیت گرایی گسترده: حکومت های فاشیستی بیشترینه مرد سالار است. درنظام های فاشیستی نقش سنتی زن و مرد در جامعه به شدت نگهداری میشود. طلاق، سقط جنین، و همجنسگرایی سرکوب میشود و دولت بالاترین نگهبان موسسهء خانواده نمایانده میشود. "
"6. ادارهء رسانه ها: گاهی، رسانه های به گونهء مستقیم از سوی دولت اداره میشود، اما گاه دیگر، رسانه های به گونهء غیر مستقیم از سوی حکومت به وسیلهء لوایح و مقررات یا رسانه های همنوا با دولت و مجریان آن اداره میگردد. سانسور، به ویژه در دوران جنگ، بسیار معمول است."
نمونهء بارز این خصیصهء فاشیستی در کشور ما همین اکنون به بسیار روشنی نمایان است. وزارت اطلاعات و فرهنگ هم خود مستقیماً به سانسور رسانه ها پرداخته واین سانسور را امری درچوکات قانون جا میزند و هم به گونهء غیر مستقیم از شورای علما و روحانیون درین راستا استفاده میکند. اشتها و تمایل شدید فاشیست ها افغانی در دشمنی با رسانه ها سخت آشکاراست. حملهء افراد جبار ثابت لوی سارنوال کشور به تلویزیون طلوع، اعمال نفوذ غیرقانونی و در بسیاری موارد بی آزرمانهء وزیر اطلاعات وفرهنگ بر تلویزیون ملی، دشمنی با رسانه های آزاد، و حتی آزادی بیان را "حرف مفت" خواند، همه و همه مبین حاکمیت روح خبیث فاشیزم در کالبد شماری از دولتمردان افغانستان است.
"7. وسواس امنیت ملی: ترس به مثابهء ابزار انگیزه دهنده توسط حکومت بالای مردم به کارگرفته میشود."
ترس در یک کشور فاشیست زده به دو نوع برمردم سایه می افگند. یکی ترس از دشمن خیالی یی که هرروز از سوی حکومت تبلیغ میشود دیگر ترس از خود حکومت که به بهانهء تامین امنیت به سرکوب وحشیانه و بی امان مردم میپردازند.
"8. مذهب و حکومت باهم تنیده اند: حکومت در کشور های فاشیستی تلاش دارند تا عام ترین مذهب درکشور را به گونهء ابزاری برای کنترول و عقاید عامه به کار بگیرد. به کار گیری ترمینولوژی و ادبیات مذهبی از سوی رهبران حکومتی معمول است، حتی زمانی که تعالیم عمدهء دین از بنیاد با پالیسی ها یا کردارهای دولتی مخالف باشد."
درکشور ما این شناسهء فاشیزم، به خوبی آشکاراست. رهبرحزب افغان ملت داماد یکی از خانواده های مذهبی –روحانی کشور است. آیا این ازدواج تصادفی است؟ با درنظرداشت موجودیت استفاده از مذهب برای تامین اهداف سیاسی دریک نظام فکری فاشیستی، به مشکل میتوان پذیرفت که پایه پیوند میان رهبر حزب افغان ملت و یک خانوادهء مشهور روحانی – سیاسی درکشور تصادفی بوده باشد. مردم افغانستان شاهد اند که چگونه نظام فاشیستی و دکتاتوری نادرخان و هاشم خان، ازخانواده های روحانی و علمای دینی مزدور برای سرکوب مردم کشور تا سرحد مهر بر قرآن سود برده اند. پیوند با خانواده های روحانی و حلقات مذهبی مزدور به همین منظور از سوی فاشیست ها درنظر گرفته میشود. همین ها اند که مردم را "اشرار"، "مباح الدم" و "واجب التقتل" خوانده و تبر سرکوب نظام های فاشیستی را دستهء مشروعیت مذهبی میبخشند.
نمونهء بارزدیگر همنوایی "مذهب" و فاشیزم در افغانستان حکومت طالبان بود که از سوی حزب افغان ملت و سایر حلقات فاشیستی یی که اکنون مشاورین ارشد حکومت کرزی را میسازند حلقه زده اند حمایت میشد. البته مذهب همیشه مورد تایید فاشیزم نیست. بلکه تنها همان مذهبی را فاشیزم می پذیرد که بتواند ازان درجهت تطبیق اهداف سرکوبگرانهء خودعلیه اقوام، پیروان مذاهب، و یا گروه های سیاسی و اجتماعی "دیگر" کاربگیرد. اگر مذهب وحدت آفرین بوده و سبب همدلی و همنوایی گروه های گوناگون اجتماعی گردد، مورد تایید فاشیزم نیست. چنانچه در دوران جهاد، حزب قومپرست افغان ملت با هیچ یک از احزاب سیاسی کشور همکاری فعال نداشت و خود نیز کدام جبههء سیاسی ونظامی فعال برای مبارزه با اشغالگران روسی باز نکرده بود. اما چنانچه دیدیم، با به وجودآمدن طالبان که عنصر قومپرستی را سازندهء اصلی آنها در خمیرشان گذاشته بود، حزب افغان ملت با تمام توان در پشتیبانی ازآنها قرار گرفت و برای هر پیروزی آنها دهل ها میزدند و اتن ها میکردند.
تلاش وزیر اطلاعات و فرهنگ در استفادهء ابزاری از شورای علمای افغانستان خود مبین همین خصلت فاشیستی است. تلاش برای کشیدن عناصر مذهبی خود فروخته و یا نا آگاه از بازی های سیاسی ازسوی حلقات فاشیستی همچنان ادامه دارد. کشاندن پای برخی از علما برای غیر اسلامی خواندن نوروز ویا استفاده از ریش های دراز در
پارلمان که آنها را بلندگوی اهداف خود میسازند، از تلاش هاییست که فاشیست ها برای نیل به اهداف شان به سر میرسانند.
"9. اتحادیه های سرمایه داران حمایت میشوند: اشرافیت صنعتی و سرمایه داری دریک نظام فاشیستی آنهایی اند که رهبران فاشیست را به قدرت میرسانند و یک پیوند متقابلاَ مفید میان حکومت و سرمایه دار ایجاد میکند."
قرار گرفتن انوارالحق احدی رئیس حزب افغان ملت خود درراستای تنظیم امور مالی و سرمایداری وهمچنان تنظیم روابط آنها درخدمت آرمان های فاشیزم قومی صورت گرفته است که ایجاب تحقیق بیشتر و مفصلی را میکند.
"10. نیروی کارکران سرکوب میگردد: به خاطری که نیروی سازماندهنده کارگران یگانه تهدید راستین در برابریک نظام فاشیستی است، اتحادیه های کارگری یا به کلی ازمیان برده میشوند یا به سختی سرکوب میگردند."
"11. بدبینی نسبت به روشنفکران و هنر: کشور های فاشیست با بی پردگی، دشمنی با آموزش و پرورش عالی و کارهای اکادمیک را برمیتابد. غیرمعمول نیست که در چنین نظام هایی، کارمندان عرصهء علم و دانش و یا استادان دانشگاه ها زیرسانسور آمده و یا گرفتار شوند. آزادی بیان در هنر و نامه های آشکارا با یورش دولت روبرواست."
"12. وسواس نسبت به جنایت ومجازات: درنظام فاشیستی، برای پولیس صلاحیتی تقریباً بی مرز برای پیاده کردن قانون داده میشود. مردم بسیارگاهی راضی میشوند تا این رفتارهای نادرست را نادیده بگیرند و حتی از آزادی های مدنی خود زیرنام مهینپرستی بگذرند. درهرنظام فاشیستی اکثراً یک نیروی پلیس ملی وجود دارد که درحقیقت قدرت نامحدود دارد."
"13. فساد و بندنیشکربازی: نظام های فاشیستی تقریباً همیشه توسط دسته هایی ازهمدستان و دوستان گرمابه و گلستان اداره میشود که یکدیگر خود را در پست های دولتی مقرر کرده و از قدرت و صلاحیت دولتی برای حمایهء دوستان خود دربرابر احتساب پشتیبانی میکنند. درنظام های فاشیتستی غارت منابع و حتی پشتوانه های مالی دولت که از سوی رهبران حکومتی مورد سوء استفاده قرار گرفته ویا این که آشکارا دزدی گردد،غیرمعمول نیست."
"14. انتخابات تقلبی: گاهگاهی انتخابات در یک نظام فاشیستی به کلی تقلبی میباشد. زمانی هم، انتخابات با کمپاین پوشیده ضد کاندیدا های مخالف و حتی ترور آنها، به کارگیری قوهء مقننه برای کنترول شماررای مخالفان ویا سرحدات حوزه های رای دهی و اعمال نفوذ بر رسانه ها صورت میگیرد. درکشور های فاشیستی همیشه نظام قضایی برای کنترول یا اعمال نفوذ بر انتخابات به کار گرفته میشوند."
ادامه دارد…
- درین نوشته، تمامی مقوله ها و به ویژه مقوله های کلیدی یی که برای تعریف فاشیزم و عناصر سازندهء آن به کاررفته است از ویکیپیدیا گرفته شده. برای پژوهش بیشتر، خوانندگان گرامی میتوانند به این تارنما روی آورند:
توضیحات ویکیپیدیا نیز برپایهء55 منبع علمی دیگر استوار است.
“ لذت شرم”
شفیق احمد ستاک - تورانتو
shafiqsetak@gmail.com
دريچهء چشمِ تنگِ حاسد، به حسرتِ نقش ِ دَر بميرد
طريقِ پُر از گِلِ بخيلان، ز سير هر رهگذر بميرد
يکی زفقر وگرسنگيها، به زير خورشيدِ داغ وسوزان
يکی به اوج شکم پرستی، زارتفاع شکر بميرد
نه خود خوَرد از نعيم دنيا، نه بخشد آنرا، برای ديگر
امير مُمسک ميان قصرش، زکثرتِ سيم و زر بميرد
به مُلکِ ويران ِتنگدستی، رسيده ام تا به اوجِ پستی
چرا که دانم زخود پرستی، اساس واَصلِ بشر بميرد
به وقتِ ديدار وآشنايی، زلذتِ شرم وبا حيايی
نگاه اظهارِ عشقِ پاکم، به زيرِ سقفِ نظر بميرد
خبر ندارد زحال ِ زارم، نگار مغرور ودل فگارم
همی هراسم که قلبِ يارم، زعشق من بيخبر بميرد
چنان بگريم که رودِ اشکم، رسد بکوی نگار امشب
مگر که آنجا رقيب نادان، ز سيل مژگان تر بميرد
درين جهانِ پُر از حسادت، که نقش غيبت بسی بزرگ است
سعيد، آنکس که کور آيد ونيز با گوش ِ کر بميرد
زمان شبخون همی هراسم که تيرِ سُستِ محبت من
براه رفتن ز بُزدلی ها، نخورده در آن سپر بميرد
ز نرگسِ وی بباغ دايم، کشد خجالت درختِ بادام
به پيش ِ خورشيدِ شمع ِ رويش، طلسم ِ نور قمر بميرد
اگر چه بی آب وبرگ وبارم، " ستاکِ" اُميدِ وصلِ يارم
درين بهاران نمی گذارم، نهال ِ دل بی ثمر بميرد
" ستاک" در مجمع اديبان، کلام خود را تو مختصر کن
که معنیِّ واژه های بسيار، به تيغِ زير وزَبَر بميرد.
ارایه وغنای الگوهای نظری بت شکنانه برای گشودن بن بستهای فکری درحوزه های گوناگون
نویسنده :مهرالدین مشید
همزمان باپیشرفتهای علمی وفلسفی درموازات توسعۀ فناوریهای اطلاعاتی وارتباطاتی درمستوای گسترش اندیشه های مردم سالاری ، کثرت گرایی ،آزادی وحقوق بشرنیازشدیدی برای دریافت الگوهای نظری جدیداحساس میشودتاچگونه میتوان برای گشودن بن بستهای فکری درحوزه های گوناگون سیاسی
فرهنگی ،فلسفی واعتقادی وحتارسانه یی گامهای موثروجدی ییرابلندنمود وبابرداشتن حداقل باری ازدشواریهای مختلف فکری کاریرادرزمینه های یادشده انجام دادتابدورازافتادن درورطۀ گرداب سنت وتجدد،استبدادودمردم سالاری ، انحطاط وآزادی وبالاخره رهایی ازبرزخ فاجعه وفلاح راۀ باریکی را بسوی نوروروشنایی برتربازکرد. بویژه دریافت الگوهای نظری تازه زمانی ازاهمیت بیشتربرخوردارشده اندکه ترکتازیهای افکاربشری درحوزه های متفاوتی به مانورهای وسیعی میپردازندوجمیع عرصه های فکری اعم ازعلوم ، فلسفه ، فرهنگ ، ارتباطات ، رسانه هاو… تحت شعاع خوددرآورده اند.هدف اساسی ازایجادالگوهای نظری تازه تلاش برای دریافت راههایی است که بتوانددرعرصه های مختلفی نظریه های جدیدی راارایه نمایدکه بتواندانسانهاوجوامع بشری راازبن بستهای جانکاۀ فکری رهایی ببخشد. اینگونه تلاشهازمانی ازاهمیت زیادتربهره مندمیگردندکه اصطلاحاتی چون آزادی ، دموکراسی ، حقوق بشر، سنت ، تجدد، آزادیهای رسانه یی دچارتحلیل های ژرفتروهمه جانبه تری شده اندودرضمن ازپیچیده گی بیشتری نیزبرخوردارشده اندکه درزمینه های مختلفی ذهن انسان رابه چالش کشانده اند. پس برای رهایی ازاین بن بستهابه الگوهای نظری نیازاند که بتوانندکلافه های سردرگم اصطلاحات گوناگون رابازنمایندوهم گرۀ تعقیدودگم اندیشی رابگشایدوازسویی هم زمینه های آشتی پذیری میان سنت وتجددودین ورسانه وعناصرگوناگون فلسفی وفرهنگی رابوجودآورد. تنهادریافت الگوهای نظری جدید(پارادیم ) هااندکه میتوانندتلاش های بشری رابرای رسیدن به هدف کوتاه نمایند.
درحوزۀ آزادی
طوریکه ازگذشته هابدین سوواژه هایی چون اراده واختیاردرحوزۀ فلسفۀ نظری فکر انسان رابخودمشغول داشته است . چنانچه اشاعره میگوید: آنچه درجهان افرینش ازجوهروعرض تحقق پذیرد، همگی تحت پوشش ارادۀ خداوندبوده وسیطرۀ ارادۀ اوبرهمه چیزحاکم است وچیزی درجهان بدون ارادۀ اوتحقق نمی پذیرد. دراین موردمیان انسان وغیرانسان وبین فعل اووافعال موجودات دیگرفرقی نیست.
آنگونه که معتزله برای حفظ اصل" عزل "اصل دیگری بنام" توحیدافعالی "یعنی موثراصلی درجهان جزخدانیست رانادیده گرفته وبنوعی ثنویت ودوگانگی دچارشده وافعال انسان راازقلمرواراده وقدرت اوبیرون برده اند. غفلت وخطای جبریون در"توحیدافعالی" نیزقابل اغماض نیست. آنهاجبری گریراپیشۀ خودکرده اندوهمه چیزراحتاافعال انسان رابه ارادۀ خداوندارتباط میدهندوانسان رادرارتباط باافعال آنهامسلوب الاختیارمیدانند. این دوگروه همواره دربین خوددرگیری های کلامی دارند. چنانکه عبدالجبارمعتزلی روزی به ابواسحاق اسفرائنی (ت 413 صفحۀ فلسفۀ تاریخ )رییس اشاعره گفت:"سبحان من تیزه عن الفحشا"اشاره به اینکه اشاعره به سبب افراط درتوحیدافعالی منکرات رانیزمخلوق ومرادخداوندمیدانند. اسفرائنی نیزدرمقابل به نقطۀ ضعف معتزله اشاره کردوگفت :سبحان من لایجیزی فی ملکه الامایشا(1)اشاره به اینکه معتزله به سبب محدودکردن دایرۀ خلقت وارادۀ اومعتقدشده اندکه درجهان هستی چیزهایی رخ میدهدکه ازقلمرومشیت اوبیرون است. "باتوجه به تحلیل اشاعره انسان ابزاری دردست خداونداست وخوددرانجام عمل فاقدتصمیم اند، دراین نظرپدیدآورندۀ تمام قبایح ووزشتی هاومسؤول نداشته ومسألۀ پاداش وکیفرمنتفی میگردد(2)؛ولی ازنظرمتعزله تاریخ سازفقط جامعۀ انسانی است . مشیت خداونددرآفرینش حوادث تاریخی که به افعال انسانی تعلق میگیرند، تاثیرگذارنیست ؛ولی درقلمروتکوین وحوادث طبیعی که ازاراده وقدرت انسانی خارج است ، بوسیلۀ ارادۀ خداوندوقوع مییابند، اینگون اعتقادراشماری دانشمندان مسلمان چون علامه طباطبایی موردانتقادقرارداده است وآنرایکنوع ثنویت وشرک دانسته است . ومیگوید:"وسعت ارادۀ خداوندمستلزم نفی اراده درافعال انسانی نیست ؛زیراارادۀ خداوندبرصدورفعل ازطرف علل خاص آن تعلق گرفته است . به گونۀ مثال ارادۀ خداونددرآتش به حرارت بدون آگاهی واراده تعلق گرفته است یادرلرزش غیراختیاری اعضای بدن به لرزش بدون اراده واختیارتعلق گرفته است؛ولی درحیطۀ افعال اختیاری انسان به صدورآنهاازانسان همراه باعلم واختیاروسایرامورنفسانی تعلق گرفته است. "(3)این بحث هاتاهنوزبدون آنکه سرکلافۀ آن بازشود،ادامه داردوبرای رسیدن به نتیجۀ مهمی دراین مورد به الگوی نظری یی نیازاست که به مثابۀ کلیدی درگشایش این بن بست کارآیی داشته باشد.
به همین گونه زمانیکه بحث برسرنظام مردم سالاری به میان می آید،چگونگی آن موردمداقه قرارمیگیردوعناصرمتشکلۀ آن چون آزادی ، انتخات ، اقتصادبازاروحق رای مطرح میشوند. هرکدام نیازبرالگوهای نظری دارندتابتوان باتعبیروتفسیرهای بکرازآنهازومینه های تطبیق وپذیرش آنهارادرجوامع گوناگون پیداکرد. واژه هایی چون آزادی ورهایی بحیث دومقولۀ انکارناپذیردربخش فلسفۀ سیاسی باتوجه به هنجارهای محوری آنهادبیشترازدیگران چارتحولات الگوهای نظری (پارادیمی) گردیده است. هنجار "آزادي" در تاريخ انديشۀ سياسی چنان دچار تحولات پاراديمی شده است که امروز نمی توان از معنای هنجاری معينی برای آن سخن گفت؛گفتنی است که "پاراديم" يک الگوي نظري است که مشتمل بر فرضیه های بنيادين و شيوههاي مشخص تحقیق باتوجه به زمينههای معين تاريخی-اجتماعی است که در فلسفۀ سياسی وانسانشناسی يکی از عناصر عمده ومهم پنداشته شد است . ازهمین رواست که هنجار یامعیارمعينی برای بهترزيستن در شرايط تاريخی خاصی، يک پارادايم را ميسازد. آنچه از تغیير پاراديمی فلسفۀ سياسي قابل حصول است. اين که در مقاطع مختلف سير انديشۀ سياسی ،الگوهای متفاوتی برای فهم و درک بهترشکل تازه رابخودگرفته اند.
دانشمندان ازواژۀ آزادی تعبیرهای مختلفی ارایه داده اند .چنانکه آیزایا برلین (4) که یک فيلسوف سياسي و مورخ تاريخ انديشه ها است ودر 5 نوامبر 1997 در سن 88 سالگي در شهر آكسفورد انگلستان درگذشت. وی در زمرۀ برجسته ترين نظريه پردازان سياسی معاصر در باب مفهوم «آزادی» به شمار می آمد. آثار پلکهانوف اولین عاملی بودند که برلین را به مباحثات سیاسی آزادیخواهان و افراطگرایان روسی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم سوق داد و تاریخ نظری و اخلاق در امور سیاسی را دغدغه ذهن او گردانید.بدین باوراست که آزادی يك مفهوم اساسی و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است و آن را نمي توان با تكيه به مفاهيم ديگر مانند عدالت، مساوات، سعادت، آسودگي وجدان و نظاير آن تبيين كرد و از سوی ديگر ميان دو نوع آزادي «منفي» و «مثبت» تمايز قائل شد . وی به دونوع آزادی اشاره دارد،"آزادی منفی"و"آزادی مثبت"که اولی را"آزادی ازیعنی درامان ماندن ازدخالت غیر" ودومی را"آزادی برای"یعنی تمایل فردبه اینکه صاحب اختیارخودباشد،تعبیرکرده است که آزادی درنوع اول نبودن مانع درمسیراعمال وخواست فردی ودرنوع دوم مقهورنشدن بوسیلۀ دیگری پنداشته شده است. درحالیکه "جرالدمک کالوم"(5) اظهار داشته است كه تمامي مباحث مربوط به آزادي را ميتوان به يك شكل بيان كرد و از اين رو در قالب يك فرمول توانسته است مفهوم مثبت و منفي آزادی را تبيين نمايد. وی بر اين باور است كه آزادي از يك وحدت مفهومي برخوردار است. اما با توجه به اين وحدت مفهومي، ميتوان برداشتها از آزادي را در قالب يك تئوري ارائه نمود. وی برداشت خودپیرامون ازادی رادریک فورمول (6)ارایه داده است و باورداردکه آزادی دارای سه مولفه است ، چون آزادی چیزی(عامل انسانی)، آزادی ازچیزی(مانعی)وآزادی برای انجام چیزی(مقصودی). وی باورداردکه هردونوع آزادی چه مثبت وچه منفی هرکدام انواع مختلف این مولفه هاراداراند. هرگاه عامل انسانی همانافردعینی یاآزادی ازدیگرانسانهابهدف آزادی عمل خاصی باشد،آزادی منفی مطرح است ؛امادرصورتیکه عامل انسانی بحیث واقعی یعنی عاقل بودن واخلاقی بود یعنی حقیقی بودن یااینکه ازعوامل درون خودفردبرخاسته باشدودرشکل دهی هویت نهادهاواجتماعات تاثیرگذارباشد،البته بهدف ازادی یک وضعیت وحالت، آنگاه آزادی مثبت مطرح است اما در تیوري مك كالوم، هدف به نحو عام و عمومی مورد اشاره قرار گرفته است و از اين رو بار ارزشی خاصي نمييابد. " موريس کرنستون "(7)درکتاب خودزیرعنوان "تحلیل نوین ازآزادی"»، بر تقابل ابعادآزادی فرانسی و انگليسی اشاره کرده است وبرابطۀ تضادمیان فردآگاه ودولت مستبدپرداخته است که آزادی بروایت اوحقوق فردی راضمانت نمیکند روايت در مغالطهیی آشكار معتقد است كه دولت بايد به منظور تضمين حقوق فرد، ضعيف باشد و براي حمايت از حقوق فرد، قوی! منظور وی از آزادی فردی آن نيست كه فرد بر خود حكم راند و از دخالتهای ممكن دولت در حريم خود بصورت قانونی مصون باشد(این شیوۀآزاديخواهی انگليسی که برخلاف لیبرالیزم فرانسه یی میباشد)، بلكه منظور آن است كه فرد (فردي سختذرهاي و نيز انتزاعی) دولت را ازآن خويش سازد. در اين در اين تصور، دموكراسی يك روش نبرد در دست جامعه مدنی است برای ايجاد يك دولت آرمانی حقير!وی درکناراین نظریه های خوداشاره به جدلهای سیاسی وجدلهای فلسفی نموده است، دربخش جدلهای سیاسی خودبه آزادیهای "مترقی"و"تصوری یاخیالی "ودرجدلهای فلسفی به "آزادی منفی"و"آزادی مثبت"باوردارد. وی آزادی مترقی راآزادی ازجمیع قیودات طبیعی وآزادی تصوری راآزادی ازجمیع قیدوبندهای سیاسی درسطوح گوناگون تلقی مینماید. وی درجدلهای فلسفی به گونۀ برلین بهدو نوع "منفي" و "مثبت" باوردارددر نوع "منفي"خواست وقدرت انسان رامحورقرارداده است و در نوع "مثبت" متمرکزگردانیدن خویشتن انسانی است ،بوسیلۀ عقل برای رسیدن برتروبلندتر. " فردريک نون هایک"(8)که یکی ازمنتقدان مفهوم عدالت اجتماعی مردی اقتصاددان وفیلسوف سیاسی معاصرباارایه دادن نگرش های فلسفی هيوم و کانت در مقابل يکديگر ،نگرش خودراپیرامون آزادی در چارچوب "تکاملی" ( تجربی و تقليدی) و "عقلانی" ( تأملی وهدف دار) دسته بندی کرده است . وی آزادی تکاملی راوضع طبيعي ندانسته است وتاکید به این داردکه آزادی ساختۀ تمدن است که قصد و ارادۀ انسان درآن دخیل نیست ودرآزادی عقلانی تاکيد بر نيروي نامحدود عقل دارد،البته مبنی براینکه در همه چيز بايد قصد و طرحي وجود داشته باشد. "پل کوهن"بادیدگاۀ دیگری نسبت به آزادی نگریسته است که بادیدگاۀ دانشمندان سلف اومتفاوت است . ازدیدگاۀ اومتفکرانی چون روسو، سارتر، پگی، استاندول، برگسون، روسپير، فوکو و ميشله راباوجودنگرشهای متفاوت وبنیادینی که در مورد آزادی دارند،در کنار هم قرار ميگيرند. وویژه گی مشترک ايدۀ آزادی براي اين هشت متفکر را در "عصيان گرایی" آنهاو نفی هرگونه استيلا بر فردتلقی مینمایدکه همه راناشی ازتمایلات درونی خودفردمیشناسد.
ازآنچه گفته آمدآشکارمیشودکه درمرکزنگرشهای بالا ذهن انسانی قرارداردکه از نقش تعيين کننده یی برخوردار است. بصورت عموم نظریات بالارامیتوان "انسان محور"گفت که انسان را قائم به خود پنداشتهاند و آرزودارندتاجهان باهمه چندوچونیهای فراوانش باید دراختيار انسان قراربگیرد. بصورت عموم شماری ازاین دانشمندان انسان و محوريت او را يک واقعيت انکارناپذير و برخي بر نقش محوريت انسان بحیث هنجار و ارزش تأکيد دارند. شماری ازاینها در عين اصالت دادن به خواستهای فردی بر انسانيت تأکيد دارند و برخی هم انسان بودن، بدون ارتباط و توجه به ديگر انسانها را ناممکن می دانند؛ ولی دردهه های اخیرروندیادشده دگرگون شده است واندیشه های "انسان محور"پیرامون آزادی بصورت جدی موردبازنگری قرارگرفته است که گفته میتوان یک تحول پارادیمی جدیدرابه همراه داشته است که باتوجه به تحولات پارادیمی درسایرحوزه های فکری مفهوم آزادی نیزتحولات پارادیمی راپشت سرمیگذارد.
باتوجه به نظریه های بالاهنوزدانشمندان نتوانسته اندبرای آزادی الگوی نظری خاصی رادریابندکه بتواندبرای شماری پذیرفتنی باشد وچه رسد به اینکه جوامع گوناگونی آنرایکسان بپذیرند؛زیراهرزمانی که بحث برسرازادی میرسد. خواه ناخواه آزادی زیربارفرهنگهای گوناگون تحت شعاع میرودودریافت مصداقهای روشنی ازآن به کندی مواجه میگردند. باآنکه این موضوع بیشتردرگروبحث های فلسفۀ سیاسی است ؛ولی هیچگاهی نمیتوان نظریه های فیلسوفی رابصورت کل جداوتاثیرناپذیرازباورهای گوناگون آن برشمرد. باآنهمه دشواریهاوباوجودتحولات عمیق الگوهای نظری درحوزه های گوناگون بازهم نمیتوان نسبت به آن بدبین بود. بویژه زمانیکه اندیشه های"انسان محور" پیرامون آزادی ازمحدودۀ انسان وطبیعت بیرون شوندوبه مثلث انسان ، طبیعت وخدامبدل شود. چنانکه به نوعی ديگر میتوان مفهوم آزادی منفی (سلبی و از) و مفهوم آزادی مثبت (ايجابی و در) را در آثار آيتالله مطهري (9)نيز مورد بازخوانی قرار داد. تعريفی كه مطهری از آزادی ارایه میدهد، به طور دقيق هر دو جنبۀ مثبت و منفی آزادی را يكجا درنظرگرفته است. به گفتۀاو
آزادي يعني نبودن مانع. نبودن جبر، نبودن هيچ قيدی در سر راه است، یعنی آدمی آزاداست تاخودراۀ کماررابپیماید، نه اينكه چون آزاد هست به كمال خود رسيدهاست .هنگامی كه آدمی به رهايی و آزادی دست يافت ميتواند ،برای ظهور استعدادهايش برنامهريزی كند و به گفتۀ مطهري به كمال نایل شود. اين تعريف از آزادی، و توجه به ابعاد مثبت و منفي آزادی، ميتواند هم درونی و شخصی تلقی شود ـ چنان كه تعريفهاي فوق به آن اشاره و تأكيد دارد ـ و هم میتواند جنبۀ اجتماعي و عمومي بيابد. در واقع مطهری تنها به بعد شخصی آزادی توجه نميكند؛ بلكه برای كامل كردن تعريف آزادی بر بعد جمعی و عمومی آن نيز انگشت مينهد و البته در اين جنبه نيز ميتوان رگههای آزادی مثبت و منفي را يكجا در تعريف او مشاهده كرد. وي براي تثبيت تعريف خود از مفهوم آزادی به پارهیی از آيات قرآن نيز استناد ميجويد. براي مثال به آيۀ 64 سوره آل عمران اشاره ميكند و در تفسير آن ميگويد، هيچ كدام از ما ديگري را بنده و برده خود قرار ندهد و هيچ كس هم فرد ديگري را ارباب و آقاي خودش نگيرد، يعني نظام آقايي و نوكري ملغا، نظام استثمار ملغا، نظام لامساوات ملغااست. آزادي ازدیدگاۀ اودستيابي به ارزشی برترمیباشد.
تفاوت مباحث مطهري با تیوري كالوم اين است كه مطهري علاوه بر اينكه فقدان موانع را شرط می داند از سوی ديگر هدف را نيز به طور مصداقي مشخص ميكند كه همانا رسيدن به تكامل و بروز و ظهور استعدادها است که ازتفاوت اساسی میان این نظرونظریه های بالاپرده برمیدارد.
بیرابطه نخواهدبودتادمی آزادی رازیرعینک تفکرجذاب وجادویی مولانای روم به بحث گرفت . آزادی دردنیای شگفت انگیزمولانای روم معنای دیگری داردوچنان ازعرض وطول بی پهنایی برخورداراست که حتابحث هایی زیرعنوان الگوهای نظری دررکاب سخنش خمیازه میکشند. اوانسانراموجودی می پنداردکه به نیروی اندیشۀ خودجرئتمندانه دست به انتخاب میزندوبوسیلۀ همین نیروی جادویی وشگفت انگیزانسانی که آنرامرتبه یی ازاانسانیت میداند، چنان مسنانه وشوریده به سراغ اشیامیرودواشیاگویی بال کشیده وپروازکنان درفضای ذهن اوبه پروازمی آیندکه درجاذبۀ انتخاب مولانابه مثابۀ یخی ذوب میشوندکه اقتدارتفکروبینش اورامیتوان دراوجهابه مشاهده گرفت. اوبه دونوع آزادی باوردارد. یکی همین آزادی ظاهری که هرروزازبام تاشام پیرامون آن حرفهای زیادی گفته شده است ودیگری آزادی ازقیوددیگری است که به خودانسانهابرمیگردد.یعنی آزادی ورهایی ازقفس تن است وازدیدگاۀ اوبارهایی ازاین قفس تنگ آزادی برتارک رهایی منزل میگزیندوبرفراسوی مرزهای ناشناخته به پروازمی درآید.
اختیاردرگلشن اندیشۀ اوآب وهوای دیگری داردودرنسیم وزش بادصبحدم فکری اوچنان شفافیت پیدامیکندکه درقلمرواندیشۀ وی سربه اوجهای آزادی وازاده گیهامیگذارد. چنانکه اودریکی ازداستانهای فناناپریرش درمثنون معنوی اختیارانسان راباهمه پهنای آن به تصویرکشیده است که دوبیب آن به عنوان نمونه دراینجانوشته شده است:
گفت توبه کردم ازجبرای عیار
اختیاراست اختیاراست اختیار
اختیارات اختیارش هست کرد
اختیارش چون سواری زیرکرد
اختیارش اختیاری ماکند
امرشدبراختیاری مستند
*******
اختیارامدعبادت رانمک
ورنه میگرددبناخواه این فلک
گردش اورانه اجرونه عقاب
که اختیارآمدهنروقت حساب (مثنوی معنوی )
هرگاه پذیرفته شودکه هرمنوتیک نظام های تاویل بت شکنانه است ،برای رسیدن به معنای پنهان شده دراسطوره هاونمادهایا چیزی جزدرک چندمعنایی یا روشی برای جسارت فهم ویاشیوۀ یی برای جلوگیری ازاستقراروپایایی جزم اندیشی ودگماتیزم . به هرنحوی که ازآن تعبیرشود،گفته میتوان که هنرهرمنوتیک رامولانای بزرگ درسرایش مثنوی به اوج رسانده است . وی چنان واژه هارابه استخدام اندیشۀ خودمیگیردودرزیرسندان تفکرجادویی خودچون موم نرم میسازدوازآنهاتاویل های پرمحتواوزیبایی اراین میدهدکه حتاروش هرمنوتیک رادچارتحول شگرفی نموده است . اختیاروآزادی هم ازجمله واژه هایی اندکه باپرداختی منحصربه فردآنهاراتاویل وبه شیوۀ خاص شاعرانه وعارفانه آنهارابه تصویرکشیده است. بصورت قطع میشودگفت که ازمعنای آزادی درجولانگاۀ اندیشۀ مولانامیتوان دربسترتحولات الگوسایهای نظریه های جدیدبهره گرفت وآنراغنی ترگردانید.
باتوجه به گفته های بالاگفته میتوان که آزادی درشعاع بزرگتری تواناتری درحال مانورراست ودربسترتحولات پارادیمی هم ازآزمون خوبتری برخوردارمیشود. باورودخدادرالگوهای نظری جدید پیرامون مسایل مختلف بویژه آزادی وبه کارگیری مثلث خدا، طبیعت وانسان برای تاویل آزادی ،آزادی هم به نحوی اززیربارتعبیرهاوتفسیرهای یکجانبه ومقطعی رهایی مییابدوبسوی الگوهای نظری جهان شمول سیرخواهدنمود.
درحوزۀ رسانه
تنهادرتفسیرآزادی نیست که دریافت الگوهای نظری به بن بست کشانده شد ه است ؛بلکه درعرصه های دیگری چون رسانه هانیزمیتوان چنین دریافتی رامهم وحیاتی پنداشت. مدیریت رسانه هانیردرگرورسیدن به الگوهای نظری برای توافق دین بارسانه است . موفقیت گستردۀ یک رسانه رادریک جامعۀ دینی زمانی میتوان بخوبی پیش بین بودکه بامدیریت آگاهانه ومدبرانه الگوی نظری موثرومفیدی رابرای توافق همه جانبۀ دین بارسانه مهیاکرد. درغیراینصورت نه تنهانشرات رسانه هابه چالش کشانده میشود ؛بلکه دشواریهای فراوانی رانیزدرپی می آورد . بگونۀ مثال امروزدرکشورمانیازبه چنین مدیریتی بیش ازهرزمانی جدی وشدید است .ماهم اکنون شاهددشواریهای نشرات رسانه هادرکشورخودهستیم . درقدم اول برای رفع این دشواری نیازبه بلندبردن سطح آگاهی مردم است که بابلندرفتن سطح آگاهی مردم ممکن است که برشماری ازمشکلات خودبخودفایق آمدوبابلندرفتن آگاهی عمومی مردم یکنوع کنترول فردی وجمعی بررسانه هابصورت خودبخودی بوجودمی آیدکه حتانیازمداخلۀ دولت رانیزمرفوع میسازدکه رسیدن به چنین هدفی تلاشی یک شبه نیست ، راۀ درازی رادرپیش داردکه هنوزماخیلی ازآن دورمیباشیم؛ولی ماناگزیریم تارسیدن به آن بدنبال الگوی نظری یی برویم که بتوانداین خلارازودترپرنماید؛و لی باتاسف که ما ما هنوز در مرحله پیش ازالگوسازی (پري پارادايم )به سر مي بريم. هرگاه خواسته باشیم دغدغه های مديريت رسانه ییرا در جامعه خود بومي سازي ونهادینه كنيم . درحالیکه يكي از مسائل جدي درکشورمابحث در مورد نسبت ميان دين و رسانه است. بویژه در جامعه یی كه گفتمان حاكم بر آن از ادبيات دينی سيراب مي شود و از گذشته هابدنیسودين از جمله اركان همم فرهنگش بوده است . درچنیپن جامعه یی سخن راندن برسرچگونگی مدل هاي مديريت رسانه یی برای دریافت نسبت ميان دين و رسانه حتمی است . اولترازهمه بایددانست که دين و رسانه چه نسبتي بایکدیگردارند؟ آيا جامعه دينی با منطق رسانه یی رسانه هاي جديد سازگار است؟ یاآنکه دراصل جامعۀ ديني چه تعريفي دارد و یک رسانه چه نقشي در آن میتواندداشته باشد و یک رسانه در جامعۀ ما با ویژه گیهای فرهنگي و مشخصات اجتماعی و سياسي اش چه رويكردي بايد نسبت به دين داشته باشد تا نه به كاركردهاي بی شمار و پيچيده رسانه در جهان پيچيدۀ امروز لطمه لطمه واردنشودوازسویی هم كاركردهاي اصلي دين از بين نرود.بدون تردید اين موضوع يكي از حوزه هاي تحقیقی دشوار و حياتی به شمارمیرود و به دليل اینکه مدیریت یک رسانه تاثير حياتی بر مسایل مختلف در جامعه ما مي گذارد. ازآنروکمترگرفتن این مهم اشتباۀ بزرگی خواهدبودکه حتاخلای بوجودآمده ازآنراغیرقابل جبران میتوان خواند.
درحوزۀ وحی
الگوی پارادیمی باتوجه به معنای هنجاری آن بصورت گسترده یی واردحوزه های گوناگون مسایل علمی وفلسفی شد ه است. به گونه ییکه "نظریۀ وحی خودجوش" به عنوان اولین سنگ بنا برای ایجاد ساختمان اندیشۀ دینی به مثابۀ آغازگر پارادایمی نو واردمباحث دینی شده است. باواردشدن این بحث بحیث "نظریۀ فطرت "زیرعنوان "ام المعارف"تمام بخش های اندیشۀ دینی راتحت شعاع خوددرآورده است. گرچه شماری دین شناسان تقابل روشنفکران دینی به پدیدۀ وحی رابادیدگاۀ سنتی ادامۀ تقابلی میدانندکه درگذشته هامیان اشاعره ومعتزله وجودداشت؛ولی اندیشمندان مسلمانی چون عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری دیدگاه های خاصی که در رابطه با پدیدهی وحی دارند .این رویکردنوعی عقلانیت اعتزالی راباجدال کلاسیک میان اشاعره ومعتزله(10) بحیث نظرهمسنگ وصائبی نمیشمارند. گرچه طرح معنای تاریخیت وحی امرتازه یی نیست .هرگاه آثارواندیشه های امامان ومجتهدان دین درگذشته هابصورت دقیق موردمداقه قراربگیرند،میتوان دریافت که پیش ازاینکه واصل بن عطادست به اعتزال بزند، رگه های عقلانیت وخردگرایی رامیتوان درآثارعلماوفقهای پیشترازاونیزپیداکرد. چنانچه امام اعظم باتوجه به آیات قرآن بصورت بی سابقه یی برعقل تاکیدمیکردوعقلانیت راپایۀ دین تلقی میکرد. وی باتهورفکری ییکه داشت توانست تابرمبنای قرآنکریم واحادیث پیامبراصولهای استوارفقهی چون استقرا، قیاس ، اجماع راتقویه وگسترش داد، اصل دیگریرازیرنام استحسان بوجودآورد. اودراین راه چنان گامهاییراگذاشته است که حتاشماری ازمستشرقین ناآگاهانه اورامتهم به اختلاف باپیامبرکرده اند(رجوع شودبه کتاب جنبش های روشنفکری درایران ازاحسان طبری ) .درحالیکه اوبرمبناهای روشن کلامی فقۀ اسلامی راغنابخشید. چنانچه عبدالکبیرصالحی درمقاله یی زیرعنوان "معناشناسی کلام الهی ازدیدگاۀ متکلمان وفیلسوفان وعارفان مسلمان " باتاییدواشاره به تصحیح دوبارۀ مقالۀ عبدالکریم سروش زیرنام "کلام محمد"دراین مورداشاراتی کرده است وحرفهای خودرابه استناد کتاب معروف کلامی امام بنام "فقۀ اکبر"ارایه کرده است.
مهدی بازرگان (11)بحیث بنیانگذاراین اندیشه مبحثی رادراین باره زیرنام "خودجوشی» در جشن مبعث سال 1340 در انجمن اسلامی انجنیران مطرح کرد. وی بااشاره به شماری ازآیات الهی نسبت پدیدهی بعثت با اراده و مشیت عام خداوند ومکانیسم تحقق ارادۀخداوندی در متن جامعۀ انسانی و اهمیت خود مردم در وقوع پدیدۀ مذکورراموردتوجه قرارداده است. وی با اشاره به دو نوع فرهنگ در دو جغرافیای متفاوت از جهان، خاطرنشان کرده است ، در بخشی از جهان که طبیعت با انسان، خشن ، تندخو و نامهربان بوده است، بیشتر رابطۀ انسان-خدا مورد توجه آدمی بوده است. و در بخشی از جهان که در آن طبیعت سخاوتمند و بخشنده بوده است، بیشتر رابطۀ انسان-طبیعت، مد نظر بوده است. امااو در هر دو مورد "نقص پای سوم" را میبیند. او برای تبیین پدیدهها در نگاه انسان دینمدار مدرن که هم پایبند به ایمان دینی و هم معتقد به پیشرفتهای علمی است، مثلث خدا-طبیعت-انسان را پیشنهاد میکند. وی معتقداست که در قرآن همواره دست خدا از آستین انسان و طبیعت بیرون میآید وعمل خدا در انسان و برای انسان، عملی نیست که از خارج او صورت گیرد ؛بلکه چشمه یی است که از درون خود شخص میجوشدوبصورت خودجوش بیرون میشودواورابه مثابۀ موجودی تاریخی فعال نه منفعل دردایرۀ هستی مطرح مینماید. وی خلاف نظریه های قبلی که انسان درآن بحیث موجودی منفعل به معرفی گرفته شده است . بااتکابه آیاتی ازقرآنکریم چون سوره های انفال آیۀ ، 17الملک آیۀ 19،رعد آیۀ 11 ،بقره آیۀ25 وانعام آیۀ 95 پدیدهی بعثت و وحی را تحت مکانیسمهای طبیعی و اجتماعی خاصی مشمول ارادهی الوهی مطرح مینماید؟ وی باتوجه باآیات الهی دعا رانیز " جز خودجوشی، یعنی از درون خواستن و از درون برخاستن و برانگیخته شدن چیزی دیگرنمیداند"ومیگویدکه
"نعمتها و رحمتهای خدا مانند امواج بیسیمی هستند که همه وقت و همه طرف پراکنده اند. همینکه شخص مثل گیرندهیی خود را مواجه با یکی از این امواج مینماید، این امواج راازطریق عبور از خیابان یا ملاقات بامردم و خواندن روزنامه و کتاب و گاهی با صرف تمرکز و توجه حواس مییابد… استجابت دعا رادر بسیاری موارد، آمادگی شخص و برخورد به همان امواج فضل منتشرۀ ناموس خلقت تلقی میدارد.وی بااین دیدنظریۀ وحی واندیشۀ سیاسی خویش رابهم مرتبط میسازدوباتوجه به شخصیت پیامبربحیث گیرنده یی فعال نه منفعل درپروسۀ اخذوحی ،بعثت رابه معنای… مأموریتی نمیشمارد که از ناحیۀ خداوند و ... خارج از خود رسول مبعوث شده باشدومردم راهم مانند سفارتی یا ... مأموریتی تلقی نمیکندکه سلطانی یا دولتی به کارمندی (شایدبدون لیاقت وشخصیت) میسپارد...درواقع این گونه دیدگاه های روشن بینانه مبنایی بوده است ،برای دانشمندانی چون دوکتورعبدالکریم سروش (12)که بعدازچهاردهه چنین بگوید:
"مگر خدا بیرون پیامبر است و مگر پیامبر دور از خداست؟ نمیدانم چرا قرب حق با عبد ... فراموش شده و تصویر سلطان و پیک و رعیت به جای آنها نشسته است؟" و "اینها [مشیت خداوند و مکانیسمهای طبیعی و اجتماعی] از هم فاصله ندارند و مانند امور اعتباری بشر نیستند که یکی فرمان بدهد و دیگری اجرا کند. و من در شگفتم که چرا دستگاه خدا در چشم شما همچون دستگاههای اجرایی و مدیریتی بشری است"وی باتوجه به آیات سورۀاسراءازآیۀ 90 تا 93چنین گفته است:" مطابق با آیات فوق مگر نه این است که از نگاه مشرکان، وحی میبایست پدیدهیی بصورت کامل در خلاف جهت امور طبیعی و نظم مأنوس جهان باشد؛بلکه وی (13)بر همین اساس آشکارا میگوید "گرچه همۀ طبیعت الهی است اما در طبیعت همه چیز طبیعی است و در بشر همه چیز بشری است و در تاریخ همه چیز تاریخی است"بااین گفتۀ خودازنقش فعال انسان پیرامون نظریۀ وحی پرده برمیدارد.
بازرگان نیز با توجه به آیات فوق و انتظار غیرطبیعی بودن بعثت و وحی، مطابق با تلقی ریشهدار خود، نسبت به وحی خلاف آمد قرآن را نسبت به دید بشر متذکر میشود وچنین اشاره میکندکه قرآن بر خلاف این تصورهاو توقعها میگوید: هوالذی بعث فی الامّیین رسولاً منهم..." خداوند در میان عامه وتودهی مردم و از خود آنها (یعنی نه از خارج و نه با دخالت خارج) فرستادهای را برمیانگیزاند و بر میخیزاند." (14)اشارۀ صریح این آیت نقش امی بودن پیامبرراآشکارمیسازدکه چگونه خداوندپیامبرخویش راازمیان مردم برانگیخته است . پروسۀ وحی درقرآن به گونه یی ارایه شده است که خداوندیک دستگاۀ فرستنده وانسان یک دستگاۀ گیرندۀ منفعل وعادی نیست که ظرفیت گیرنده گی انسان هم نسبت به اخذ وحی متفاوت است وتنهاپیامران الهی اندکه درزمان خاص ومکان خاص نیروی گیرنده گی آنرادارند. چنانچه ازحادثه طوردرکوۀ سینابوضوح فهمیده میشودکه وحی الهی به مثابۀ جرقۀ نامریی فراترازماحول ومحیطی تابیدکه حضرت موسی درآن قرارداشت ودرنتیجه دیگران ظرفیت پذیرش وحی رانداشتندوازابهت حادثه مبهوت وحتابه سرحدهلاکت رسیدند. چنانکه بازرگان باتوجه به روندپیچیدۀ وحی میان خداوانسان چنین میگوید: "به زعم قرآن و اسلام، خداوند یک پست فرستنده و انسان یک دستگاه ساده گیرنده نیست که منفعل و منتظر باشد. انسان خود خدای کوچکی است که هم گیرنده است و هم فرستنده. مثل هر موجود بیجان و با جان دیگری که عالمی خاص خود تشکیل داده، بصورت دایم در درون ماده یا در لانه یا در بدن خویش وارداتی از طبیعت خارج اخذ و تفکیک نموده، پس از تصفیه و تجزیه و تبدیل، محصول یا مصنوع نوینی غیر از آنچه دریافت کرده است میسازد و یا بیرون میدهد. در حقیقت گنجینه و چشمهای از سرمایه و استعداد و انرژی است."(15)تلقی انسان نسبت بوحی درطول تاریخ باتوجه به فعال بودن یامنفعل بودن گیرندۀ آن یعنی پیامبرمتفاوت بوده است واین تفاوت نگرشهابودکه درگذشته گروه های اشاعره ومعتزله رابوجودآوردکه اولی قرآن راقدیم ودومی حادث میخواند. امروزاین دیدگاه به گونۀ دیگری ذهن شماری اندیشمندان مسلمان رابخودمشغول گردانیده است وبه مثابۀ بحثی متمایزباب تازه ییرامیان سنت گرایان نظریۀ وحی وروشنفکران دنیی نظریۀ وحی بوجودآورده است . چنانکه عبدالکریم سروش دراین باره نوشته است:"
"فرق اساسی نظریۀ وحی سنتگرایان و نظریۀ وحی روشنفکران دینی در این است که اولی مبتنی بر متافیزیک بعد است (چون دست خدا را خارج از امور طبیعی و تاریخی و بشری میبیند)؛ ولی دومی مبتنی بر متافیزیک قرب است (چون دست خدا را داخل این امور و پدیدهها میبیند) بنابراین زبان حال روشنفکری دینی است که نبایدگفت خداوندمیوه نمیدهد؛بلکه گفته میشود:برای اینکه خداوندمیوه بدهد،بایددرختی غرس کردوتاآن درخت میوه بدهد. یااینکه نگوییم خداوندسخن نمیگوید؛بلکه گفته شود ،برای اینکه خداوندسخن بگوید،راهش این است که پیامبری سخن بگوید و سخناش سخن خدا شمرده شود"(16)دانشمندان تلاش روشنفکران دینی رابرای چگونگی دریافتهای آنهاازوحی یک نوع انقلاب کوپرنیکی عنوان کرده اند. اینگون تلقی ازوحی معنای آنراداردکه پروسۀ وحی باهمه پیچیده گیهایی که دارد، انسان درآن نقش مهم وسازنده ییرادارد. درروندیادشده انسان به مثابۀ دستگاۀ آخذۀ فعال وبااراده یی عمل کرده است که ازلحاظ تاریخی به پروسۀ وحی معنای تاریخی داده است ؛زیرامعنای تاریخی وحی است که نقش فعال دین رادرسازنده گی جوامع بشری برای هرنسلی وهرعصری بصورت بارزی مطرح کرده است . هرگاه پذیرفته شودکه نقش انسان درپروسۀ وحی منفعل وغیرفعال است ، درآنصورت انسان جزبازیچه یی دردست تقدیرچیزدیگری نخواهدبود. درحالیکه خداوندانسانرانایب خوددرزمین انتخاب کرده است وبرای اومسؤولیت داده است تادرراستای سنت الهی استواروبااراده گام برداردوباتوجه بااختیاریکه برای اوداده شده است ،حق انتخاب رادارد.
زمانیکه حرف برسرظرفیت های انسانی درپروسۀ وحی زده میشود، هدف ازتواناییهای پنهان اواست که درزمان معینی فعال وبیدارمیشود. به گونۀ مثال زمانی یک پارچه ذغال بوسیلۀ دمیدن بادروشن میشودکه قبل از آن دست کم نقطه یی ازآتش درآن موجودباشد. درروندوحی پیامبربه مثابۀ گیرندۀ فعالی عمل کرده است که انسانهای عادی ازآن معذوراند، هستی کتاب محفوظ الهی است که درقرآن ازآن به عنوان لوح محفوظ یاده شده است ،البته کتاب محفوظی که عناصرگوناگون هستی درآن بارابطۀ محکم ومنضبطی به ثبت رسیده است که سنتهای الهی درآنهابصورت طبیعی جاری وساری اندوهرکدام درشرایط مناسبی برای پذیرش سنت هامتمایل اند. انسان چون گل سرسبدطبیعت که دردرون سنت های الهی شناوراست ، درهماهنگی ونظم بخشی سنتها دست بالاداردکه این توانایی اوخودازجمله سنتهای الهی میباشد. بگونۀ مثال همین حالاآگاهیهای گوناگونی بصورت بارهای برقی درفضاموجوداندکه همه براساس سنت الهی درسراسرکاینات جاری اند. درهرزمانی برای هرکس قابل دسترسی نیستند، مگرزمانیکه وسایل وامکانات برای اخذامواج یادشده فراهم گرددکه این وسایل وامکانات خودازجمله ظرفیت هایی اندکه سنت الهی درآنهاساری است ودرصورت آماده بودن توان جذب امواج برقی رادارندودرضمن قدرت دگرگونی درامواج وارده رادارندکه امواض برقی رابه امواج خطی وتصویری تبدیل مینمایند. نمونه های مختلف آنرامیتوان درسیستم های کمپیوتری وسایروسایل ماهواره یی میتوان مشاهده کرد.
وحی الهی هم هرآن درکاینات جاری وساری است ودستگاۀ فرستندۀ وحی الهی هم درسراسرعالم فعال است ؛ولی زمانی شخصی قدرت گیرنده گی آنرامییابدکه بگونۀ یک دستگاۀ کوچک تکنالوژیکی (تنهاانسان نه سایرموجودات)ظرفیت گیرنده گی امواج وحی الهی راپیدانماید؛ولی باتفاوت آنکه دستگاۀ کوچک تکنالوژیکی چون کمپیوتردراین روندبصورت منفعل عمل مینمایدنه فعال . بدین معناکه تنهاتوانایی آنراداردکه آنچه برایش داده میشود، آنرابدون هرگونه تغییری دوباره انتقال میدهد؛ولی انسان درپروسۀ وحی به مثابۀ موجودفعالی وبااراده عمل نموده است که دراین روندتنهاانتقال دهندۀ منفعل نیست ؛بلکه توانایی آنراداشته است تادرقسمت انتخاب وچگونگی انتقال وحی باتوجه به معنای تاریخیت آن نیزنقش بارزداشته باشد. انسان دراین روندبصورت موجودی فعال توانایی آنراداشته است تاازمیان جهانی ازمفاهیم ،مفاهیم لازم واولی وحی الهی رااخذوآنرابرای هدایت بشریت ارایه نماید.
ارایۀ نظریۀ وحی درواقع باب تازه ییرابرای مومنان گشودتادرروشنای عقلانیت فعال نسبت به دین نگاه نمایندوباتلسکوب تیزبینی بزوایای ناپیدای دین نگاه نمایند. این بحث زمانی ازاهمیت بیشتربرخوردارگردیدکه انسان مراحل شک دستوری راپشت سرگذاشت وبابهای جدیدعلمی راگشود. بویژه انسان کنونی که دیگرانسان دیروزقبل ازکانت نیست که تنهابه عین توجه داشت واشیاراازعینک محض عین میدیدوبه ذهن ونیروی حلاق آن توجهی نداشت. انسان دیروزبه پدیده هاتوجه داشت ؛ولی انسان امروزبه پدیدارهاتوجه دارد. انسان دیروزدربرابرپدیده هابه گونۀ انفعالی عمل میکردوازنقش ذهن خوددرچگونگی شناخت پدیده هاانکارمیکردوبه پدیدارهاتوجه نداشت . درحالیکه اوامروزپدیده هارایک یک میگیردودرذهن خودحلاج وتحلیل مینمایدوآنچه راکه درنتیجۀ تحلیل برایش پدیدارمیگردد،دوباره انعکاس میدهد. طوریکه دربالابدان اشاره رفت ،سخن مرحوم بازرگان دراین رابطه صراحت آشکاری دارد.
جان فلسفۀ کانتی هم درهمین است که او دریافت، ذهن نقش فغالی درشناخت اشیادارد.پیش ازفلسفۀ معرفت شناسی کانت بیشتربه عین توجه میشد. چون در فلسفۀ پیش ازاو، تلقی رایج بر این اساس قرار داشت که «ذهن» در شناسایی خصوصیات «عین»، بصورت کامل منفعل عمل میکند و در حالت ایدهآل باید همچون آینه یی بیزنگار خصوصیات عین را باز نمایاند. معرفت شناسی کانت، ذهن را از این جایگاه منفعل خارج کرد. استعارۀ آینه را که معرف نقش ذهن در معرفتشناسی پیشاکانتی است، میتوان در اندیشۀکانت به استعارۀ عینک تبدیل نمود که رنگ لنز و خصوصیات آن در شکل دادن به تصویر اشیاکه از ورای آن دیده میشود، مؤثر است. در این اندیشه، شیئ فی نفسه {"پدیده" (نومن)} دراصل قابل دسترسی نیست و معرفت ما به پدیدارها(فنومن) متعلق میگیرد. از آنجا که در فلسفۀکانت بر خلاف فلسفههای رایج قبل از وی، از دکارت به بعد، نقطۀ عزیمت نه عین بلکه ذهن است، به همین دلیل کانت معرفتشناسی خود را انقلابی کپرنیکی در این حوزۀ معرفت شناسی عنوان کرده است. اوبااین انقلاب توانایی برتری برای ذهن بخشیدتاانسان درروشنایی آن بمراتبی ازشناخت پدیدارهاونه پدیده هانایل آید. یعنی معرف انسان ازاشیامتناسب به شناخت اوازپدیده هااست که درذهن اوپدیدارمیگردندوذهن هم قابلیت انعکاس آنهارامییابد.
روشنفکران مسلمان هم توانستندتاگردونۀ شناخت رادرحوزه های معرفت وحی نیزدگرگون نمایند که باتوجه به مثلث خدا، طبعیت وانسان ،جایگاۀ واقعی انسان رادرپروسۀ وحی آشکارگردانندوبرای توضیح وآشکارگردانیدن پدیدۀ وحی نقطۀ حرکت خویش راانسان وتواناییهای وجودی ومعرفت شناسی اودرتلقی وحی قراردادند. بااین گام نظریۀ وحی خودجوش رابه مثابۀ آغازگر پارادایمی نو در اندیشۀ دینی ارایه کردند.
باب معرفت شناسی یی راگشودندکه برای انسان دین مداریک حوزۀ منسجم ، متجانس وسازگارباشد
منابع ورویکردها:
1- سورۀ روم ، آیۀ 9
2- ناطقی شفایی ، بررسی ابعادتاریخ ، قسمت هفدهم ،جریدۀ انصاف ، شماره 59
3- همان منبع
4- آيزايا برلين فيلسوف سياسي و مورخ تاريخ انديشه ها در 5 نوامبر 1997 در سن 88 سالگي در شهر آكسفورد انگلستان درگذشت. وي در زمره برجسته ترين نظريه پردازان سياسي معاصر در باب مفهوم «آزادي» به شمار می آمد
استفاده ازاین منابع انترنیتی 243.blogfa.com/post-55.aspx - 68k
http://www.nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=83 - 23k
5- استفاده ازاین منابع انترنیتی etka.fatehnet.net/content/view/240/56/ - 50k
http://www.morsalat.com/detail_lib_fa/?iLib=122&iData=293&iCat=357&iChannel=24&nChannel=Lib
6-X is (is not) free from Y to do (not do) or become (not become) Z»
در اين فرمول با توجه به آنچه در بحث از آزادی منفی و مثبت آمد، شخص ابتدا سعی ميیكند به آزادی منفی دست بيابد. به اين معنا كه X (فاعل و عامل) با از بين بردن Y (مانع و رادع) بتواند و سعی كند به آزادی دست بيابد. اين تلاش فرد برای رهايی و از ميان بردن موانع، در واقع تلاش برای دست يافتن به آزادی منفی است كه اگر موفقيتآميز باشد، آزادی منفی محقق شده است. اما با توجه به فرمول مك كالوم اين وضعيت هنوز به پايان نرسيده است؛ زيرا اين پرسش مطرح میشود كه شخص، اين آزادی را برای چه چيزی میخواهد. طبيعتاً بخش ديگر تیوری مك كالوم به اين پرسش پاسخ میدهد و ميگويد شخص، آزادی را برای اين میخواهد كه اقدام و كاری را انجام دهد و يا به وضعيت خاصي كه Z (غايت و هدف) است برسد. بنابراين، شخص آزادی را برای غايت و هدفي ميخواهد كه اين هدف با توجه به مفروضات، شرايط و اقتضائات جغرافيايي و انديشهیی، ميتواند متفاوت و متنوع باشد.
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=18524 - 41k 7- ابرگرفته ازاین منبع
8- http://www.faryadhaye-khamoosh.blogfa.com/ - 186k
9- برگرفته ازاین منبع انترنیتی etka.fatehnet.net/content/view/240/56/ - 50k
10- مذهب اعتزال در اوايل قرن دوم هـ ق توسط واصل بن عطا (131-80) پديد آمد . در آن زمان مسألۀ مرتکب گناۀ کبيره و حکم دنيوی و اخروی آنها مورد بحث بود. خوارج مرتکب گناۀ کبیره را کافر و حسن بصري آنرا منافق مي دانست ، مرجعه هم معتقد بودکه چنين کسی همچنان مومن است. واصل بن عطا از شاگردان حسن بصری رأی جديدی برگزيد و گفت مرتکب گناه کبيره نه مومن است و نه کافر ، اين نظريه به عنوان منزلة بين المنزلتين شهرت يافت و چون بعد از بيان اين نظر از مجلس درس استاد خود کناره گرفت به معتزله شهرت يافت. از آنجا که معتزله در مسألۀآزادی اراده طرفدار نظریۀ قدریه بودند ، روش ملايمت را برگزيدند ، ولي پس از بي ثباتي امويان به نشر عقايد خود پرداختند. (تاريخ معتزله : محمد جعفر لنگرودی)
11- بازرگان، مهدی، بعثت ، مجموعهی آثار 2، انتشارات قلم، تهران، 1377، صفحۀ 138-113
12- همه نقل قولهایی که از سروش صورت گرفته است، از مقالهی "بشر و بش |