رستخیز ناز
چون گـــــل کند لبـــــش به تبسـم در آینه
جوشد بــــــــــهار عَربَده خُم خُـم در آینه
انگار، گاه آمـدنش می وزد نســـــــــــــیم
بر خوشـــــــــه های نورس گندم در آینه
وقتی که می رود به تماشای خویشتــــــن
چشم است و دسته دسته و جُم جُم در آینه
خورشــــــید از حسادت رویش بود چُنان
کاتش گرفته خَرمن هــــــــــــیزم در آینه
مُژگان صف کشیدۀ او گردد اشتـــــــــباه
بـا ارتــش مسلحــــــــــــی از رُم در آینه
دســـتار و دلـــق شیــخ، قیـــامت بپا کنند
هم با اشــــــاره گوید اگـــر: قُــم! در آینه
گفتند اهل تجـــربه کز روی عــقل نیست
دل باخـــتن به کودک مــــــــردم در آینه
اما دو چشـــم مـن لب بـُـرّان تیــــــــغ را
پنداشت بستـــر خـــز و قـــاقــــم در آینه
ای رستخـــیز نـاز، خــدا را! گهی چـرا؟
زُل می زنی چُنانـــکه شوی گــم در آینه
من پیکری فسرده، تو یک آفـتـاب، روح
بازاست درب کلـــبۀ تــــــارُم درآی! نه!
فضل الله زرکوب
یکشنبه بیست و نهم فروردینماه 1389

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ