محتويات

البوم تصاوير



آرشيف سرنوشت
آرشيف نويسندگان
آرشيف مطالب
تاريخ مطالب

ارسال اين مطلب به دوستان صفحه براى چاپ
 -  نوای خوابیده در سُرمه
فردوس مقدس 2010-02-23  
   


نوای خوابیده در سُرمه

فردوس مقدس

(بخش دوم)

اما پیش از آن که پارة نشر شده از نقدوارة سمیع رفیع بر کتاب «شاعر آیینه ها» را بررسی کنیم، یکی دو اشتباه نوشتاری در زنده گینامة سمیع رفیع در همان سایت که چنین آمده است:

«سمیع رفیع، فرزند مرحوم روانشاد رحیم داد خان در یک خانواده منور واقع شهر کابل پا به عرصة وجود گذاشت.»

به باور من با «خانواده» نمی توان «واقع» را استعمال کرد. البته من به چنین اشتباهات از آن رو اشاره می کنم که برخی از جوانان به ویژه در دیار غربت، می کوشند تا چیزهایی از انترنت بیاموزند و اگر آنان زبان را به همین منوال و بر مبنای همین قواعد غلط دستوری بیاموزند، اصلاح آن در آینده بسیار مشکل خواهد شد.


اشتباه دیگر دستوری در همانجا:

«این شاعر توانمند و پژوهشگر علاوه از تحصیلات عالی در داخل و خارج کشور از سوی پدر مرحوم شان که یک شخصیت کاملأ عرفانی، صوفی با معرفت و پاک طینت و قافله سالار سخن و ادب نیز بوده، راه های پُر خم و پیچ دنیای سخن، ادب و عرفان را نیز فرا گرفت...»

اول این که «راه های پر خم و پیچ» فرا گرفته نمی شود.‌ راه رفتن در راه های پر خم و پیچ فرا گرفته می شود. آدم می تواند با راه های پر خم و پیچ آشنا گردد،‌ می تواند آن را به کمک کسی یا خود بپیماید، اما نمی تواند آن را فرا بگیرد. دوم، استعمالِ «از سوی» با «فرا گرفتن» جور نمی آید. مثلاً حتا اگر اشتباه دستوری فوق را اصلاح هم کنیم،‌ نمی توانیم بگوییم: از سوی پدر مرحوم شان... ظرافت های ادبی را فرا گرفتند. گذشته از این، تا حال در هیچ جا دیده نشده که کسی در سایت خودش، در کتاب خودش، در مقالة خودش یا در هر چیز مربوط به خودش، خود را «شاعر توانمند» خوانده باشد؛ و باز «شاعر توانمند و پژوهشگر» یعنی چی؟ مگر پژوهش را با شاعری ارتباطی است؟

با اکتفا به همین نمونه، دیگر به دنبال نادرستی های دستوری در نوشتة سمیع رفیع نخواهم رفت؛ چه در آن صورت این مقاله طولانیتر خواهد شد و این حقیر را از کار و زنده گی باز خواهد داشت.

بحث بر سر نقدوارة رفیع را از مصاحبة او با چهرة ناشناخته «حیدر بخشی» که در وبلاگ www.samerafi.blogfa.com قرار داده شده، می آغازیم. زیرا او در آن مصاحبه اشاراتی به کتاب «شاعر آیینه ها» و به سخنانی از کاظم کاظمی نیز دارد.


سمیع رفیع در پاسخ پرسشی می گوید:

«اگر پیچیدگی زبان بیدل با انواع ترکیبات مختلف و سحر آفرینش که ذکر آن رفت، و فهم زبان گفتاری بیدل با استفاده ی اصطلاحاتی که در افغانستان مروج بوده و است، دلیل اصلی نمی بود... به یقین که کتب بی حسابی در مورد بیدل در ایران به چاپ میرسید. در این که آشنایی با سنت ادبی مکتب هندی و بعضی خم و چم های کار شاعر مشکل را تا حدی آسان میکند، تردیدی نیست، اما در این که شعر بیدل نه واژ گان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی، موافق نیستم. چون دقیق همین واژگان غریب و تلمیحات، کار را در ایران مشکل ساخته است.»

موجودیت «ترکیبات سحرآفرین» در شعر بیدل چیزیست که هیچ کسی از آن سر در نمی آورد؟ ترکیبات به کار رفته در شعر بیدل، هر قدر هم پیچیده و حیرت انگیز باشد، سحرآفرین بوده نمی تواند. باور من اینست که منظور رفیع چیز دیگری بوده اما مثل همیشه، نتوانسته برداشتِ خود را در قالب کلماتی که بتواند عین مفاهیمِ شکل گرفته در ذهن او را انتقال دهد، بیان کند. این مشکلی بسیار طبیعی در نثر رفیع است، اما طبیعی برای خودش.

به هر حال، جانِ گپ سمیع رفیع در اینجاست که در شعر بیدل ترکیبات و تلمیحاتی به کار رفته که برای ایرانیان چندان آشنا نیست و فقط در افغانستان مفهوم بوده و در این سرزمین هم فقط خودِ او، درست ترینِ آن را می داند و دیگران صلاحیت نقد بر نوشته های او و تعبیر و تفسیر شعر بیدل را ندارند. زیرا دیگران از طفولیت با «اهل حال» همدم و همراز نبوده و هم چنان به خیال رفیع، کتابهایی را که او خوانده، ندیده اند!

پس آن همه اشتباه در تعبیر و تفسیر شعر بیدل، چرا از سمیع رفیع سر زده است؟ و اگر چنین است، لطفاً ایشان مثال هایی بیارند که مثلاً صایب تبریزی، کلیم کاشانی، حزین لاهیجی، واقف لاهوری یا... چنین گفته و «بیدل» به علت آن که زبانی متفاوت تر را استعمال می کرده، چنان گفته است.

در همه جا وقتی حکمی صادر می گردد، اسباب آن نیز بیان می شود –غیر از رژیم طالبان- اما حکم ناشناخته بودن تلمیحات و ترکیبات بیدل در ایران، از همان حکم هایی است که رفیع اسباب آن را بیان نکرده و مثالی پذیرفتنی هم نمی دهد. کلی گویی های خود را به جای داوری های قطعی قرار داده و درست خود را «ملا عمر» عرصة ادبیات خیال کرده است. البته اگر پیروی داشته باشد و باز پیروانش به همان پیمانة طالبان از ملاعمر، از او اطاعت داشته باشند.

پرسش دیگر از سمیع رفیع و پاسخی از او را به صورت مکمل می خوانیم:

«سئوال بعدی هم به نبشتهء جناب کاظمی ارتباط میگیرد که گفته است: " گذشته از آن‌، همین شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظه‌ای شناخته شده‌است‌. خوب چگونه می‌شود شعری برای مردم افغانستان ساده و قابل ‌فهم باشد و برای همزبانان آن‌ها در ایران‌، نه‌؟ با آن که در ایران‌، هم میزان سواد و مطالعه بیشتر است و هم وضعیت آموزش ادبیات فارسی بهنجارتر. دیگر این که اگر مشکل اصلی همین بوده است‌، چرا در این سالها این شاعر در این کشور جا باز کرده است‌؟ یعنی حالا آن پییدگی‌ها رفع شده است‌؟" در این مورد نظر شما چیست؟

سمیع رفیع: بیدل در افغانستان هم آنگونه که باید شناخته شود، نشده است. اگر شعر بیدل تا اندازه ی برای ادبای افغانستان قابل فهم و درک بوده است، ریشه در زبان گفتاری و عرفانی بیدل و اصطلاحاتی دارد که در افغانستان مروج بوده و هنوز است. به یقین که در ایران میزان سواد و مطالعه بیشتر از افغانستان است، اما مشکل این جاست که محققین و پژوهشگران ایرانی برای درک و فهمیدن بعضی اصطلاحات در کلام بیدل، از ادبای افغانستان کمک طلبیده اند. در سال 1369 خورشیدی در مجلسی که آیت الله خامنه ای در حضور شاعران نخبهء ایران حضور داشتند، چنین ابراز نظر کردند: "ما یک وقت با آقاى معلم راجع به این بیت بیدل :

حیرت دمیده‏ام گل داغم بهانه‏یى است‏ ____ طاووس جلوه‏زار تو آیینه‏ى خانه‏یى است‏

صحبت مى‏کردیم. قرار شد که ایشان شرح خود را بنویسند و براى ما بفرستند؛ ولى بالاخره به وعده‏شان هم وفا نکردند! این بیت یقیناً در دیوان «بیدل» معنا دارد."

آیینه خانه، شکست خانه و همینگونه صد ها اصطلاحات در دیوان بیدل وجود دارد که برای دوستان ایرانی ما مشکلات خلق میکند تا چیزی در مورد بیدل بنویسند. و در اینکه به گمان جناب کاظمی، حالا همان دشواری ها و پیچیدگی ها رفع شده است، جای خوشی و مسرت است، اما به باور من نزدیک نیست.»

سمیع رفیع حتا از متن سادة یک مصاحبه هم برداشتی درست کرده نمی تواند. کاظمی در آخرین بخش صحبت خود برای رد این نکته که غموض و پیچیده گی شعر بیدل یگانه دلیل ناشناخته ماندن او در ایران بوده؛ پرسشی مطرح می کند که پس چرا بیدل در این سالها در آن دیار جا باز کرده، مگر حالا آن پیچیده گیها رفع گردیده است؟ اما سمیع رفیع خیال می کند کاظمی ادعای رفع پیچیده گیها را مطرح کرده و از همانروست که رفیع در آخرین بخش پاسخ خود می گوید: «به گمان جناب کاظمی، حالا همان دشواری ها و پیچیدگی ها رفع شده است، جای خوشی و مسرت است، اما به باور من نزدیک نیست.»

از کسی که به گفتة ایرانی ها در خواندن و درکِ یک متن عادی «این قدر از مرحله پرت باشد» چه توقعی در مورد شعر بیدل و باز کردن گره از پیچیده گیهای شعر او می توان داشت؟

برای رعایت امانتداری بایسته است تذکر بدهم که در آن مصاحبه لقب «استاد» پیش از نام سمیع رفیع تذکر یافته و من در اینجا آن را برداشته ام؛ زیرا روشن نیست که او استاد چه مسلک و کدام رشته یی است. از سویی دیگر، اگر در مسلکی دیگر استادی هم داشته باشد –که ندارد- لازم نیست آن را در ادبیات استعمال کرده و همه را دچار تعجب بسازد که اگر «استاد» این گونه است، دیگران چه خواهند بود؟

سمیع رفیع عادت شفیعی کدکنی را که مثل بسیاری نویسنده ها و شاعران دیگر، ابیاتی از بیدل را انتخاب و به نظر خود از بهترین های او دانسته، ناشی از نادانی او خوانده و می گوید:

«کدکنی از غزلیات بیدل، همان ابیات را که تصاویر مغلق و پیچیده و اصطلاحات مروج در نزد مردم افغانستان دارد، حذف نموده است. ازینرو یک غزل کامل را که همه ابیات آن را هضم و درک کند، نیافته است و تقصیر را بدوش بیدل بزرگ انداخته است. چند مثال بطور نمونه:

... این ابیات حذف شده:

سنگ این کوهسار آسایش خیالی بیش نیست ___ در زمینگیری همان آتش بدامانیم ما

زمینگیری، یعنی حالت پیری.»

سمیع رفیع می خواهد به شفیعی کدکنی و از طریق او به جامعة فارسی زبان ایران بگوید که های مردم! چشم و گوش تان را باز کنید و از این استاد درس بگیرید که زمینگیری، کنایه است از حالت پیری!

در حالی که حتا در همین بیت هم «زمینگیری» به معنای «پیری» نیامده است. بیدل که یکی از تفاوت های شعرش با «غالب» -در حالی که هر دو پیرو سبک هندی اند- شورانگیز بودن شعر بیدل و خصلت گوشه نشینی و عزلت گزینی در شعر غالب است؛ به بسیار ندرت از پیری و وامانده گی و درمانده گی های ناشی از پیشرفته شدن عمر، شکوه کرده است. از این رو «زمینگیری» در شعر «بیدل» را نباید به صورت محض «حالت پیری» معنا کرد. از سویی دیگر، این «زمینگیری» چیزی نیست که در ایران ناشناخته مانده باشد. توجه کنید به چند نمونه:

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود - بعد برو

نمونه یی دیگر از شعر جوانان:

بنیان من تویی اگر آباد گشته ام

از پیش من نرو که زمینگیر می شوم


به نقل از فاضل تبریزی این آخرین سرودة «شهریار» است:


ای جلوه ی جمال و جلال خدا علی

یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی

از شهریار پیر زمینگیر دست گیـر

ای دستگیر مردم بی دست و پا علی


همین «زمینگیر» ی که عنوان درس سمیع رفیع برای جامعة فارسی زبان ایران گشته، در لغتنامة دهخدا و در فرهنگ فارسی معین و در هر فرهنگ دیگر لغات و واژه گان، جامعتر از آن آمده که ایشان تذکر داده اند. حالا اگر کسی و به ویژه دکتر شفیعی کدکنی، به خیال سمیع رفیع با مشکل معنایی «زمینگیر» در شعر بیدل برخورده باشد –گیریم که معنایش را از پیش نمی دانسته- آیا مراجعه به فرهنگ را هم نمی داند؟ به ابیات زیر توجه کنید، مگر ایرانیها در این مورد هم نیازمند کمک جناب رفیع اند؟

صایب:

چون داغ لاله است زمین گیر آه ما

از دل به لب نمیرسد افغان سوخته


طالب آملی:

عجب دارم از این بخت زمین گیر

که چون آهم قرین سرفرازیست ؟

حالا این گفته که «زمینگیری» به معنای «حالت پیری» استعمال می شود، باشد در جایش و بحثی نخواهیم کرد که «بخت زمینگیر»، «آه زمینگیر» و چندین زمینگیری دیگر به شمول «عشق زمینگیر» را –بدون درنظرداشت معنای کنایی- با پیری چه ربطی است؟ دو نمونه از دو غزل جداگانة بیدل:

چو موج گوهرم باید زمینگیر ادب بودن

برش قطع روانی کرده است از آب شمشیرم

ز بسکه شش جهت از من گرفته است غبار

اگر به چرخ برآیم همان زمینگیرم

سمیع رفیع جلوتر رفته و مثالی دیگر می زند که گویا شفیعی کدکنی، معنای اصطلاح «هم چشمی» را نفهمیده و بیتی دیگر را نیز حذف کرده است:

«سینه چاک غیرتم از ننگ هم چشمی مپرس .. هر که بر رویت گشاید چشم، مژگانیم ما

هم چشمی، این اصطلاح در افغانستان وجود دارد. من بسیار با غیرت استم و از ننگ هم چشمی من مپرس. هرکه اگر بخواهد به روی تو چشم بگشاید، تا ترا ببیند، من در آن چشم ، مژگان می شوم.»

«هم چشمی» هم از چشم تیزبین فرهنگ های معین و دهخدا و ده ها فرهنگ دیگر دور نمانده و آن را حسادت ورزیدن، رقابت کردن و به همین گونه معنا کرده اند. خوب، اگر سمیع رفیع به خاطر فخرفروشی، در این موارد خاموش مانده و از آن فرهنگ ها یاد نمی کند؛ چرا نمی گوید که «در آن چشم مژگان شدن» یعنی چی؟ او فقط بیت را از حالت شعر بودن انداخته و به نثری بسیار خام تبدیل کرده و خیال می کند که معنایش کرده و گره از تصویرش گشوده است. اصلاً بیدل نمی گوید که «من در آن چشم مژگان می شوم» بلکه می گوید که «من در آن چشم مژگان هستم». اگر منظور بیدل «مژگان شدن» می بود، آن را چنان تصویر می کردیم که کنایه باشد از «خلیدن در چشم» اما «مژگان بودن» در آن چشم هم به زیبایی تصویر می افزاید و هم با «سینه چاکی» در مصرع اول، پیوند برقرار می کند. چشم که می گشایید، مژه ها که طبیعتاً در حالت بسته بودن چشم، با هم نزدیک اند، از هم جدا شده و به گفتة بیدل «سینه چاک» می شوند.

توضیحی دیگر از سمیع رفیع بر بیتی که گویا توسط شفیعی کدکنی به علت عدم درک معنا، حذف شده است:

«در نفس آیینه ی گرد سراغ ما گم است .. نالهء حیرت خرام ناتوانانیم ما

حالت عجز، ناتوانی و افتادگی، که حتی آیینه از نفس ما گرد نمی گیرد.

بیدل حالت افتادگی و بیچارگی را بیان می کند و میگوید: ما از بس ناتوان استیم، آیینه حتی از نفس ما گرد نمی گیرد. در آیینه گرد سراغ ما گم است. من در نالة حیرت خرام ناتوانان حضور دارم و گرد سراغ من در آیینه نفس آن گم است.»

این هم از همان تعبیر های «من درآوردی» ویژة رفیع است: آیینه حتا از نفس ما گرد نمی گیرد در آیینه گرد سراغ ما گم است. یعنی چی؟

بیدل نگفته است که در آیینه گرد سراغ ما گم است؛ بل گفته است که آیینة گردِ سراغِ ما، در نفس گم است. حالا چه تعبیری از این بیت می توان کرد؟ چیزی که سمیع رفیع گفته که گویا بیدل در نالة حیرت خرام ناتوانان حضور دارد، هم تعبیر درستی نیست. زیرا او نمی گوید که در چنان ناله یی، حضور دارد، بلکه می گوید که او مثلِ همان ناله است.

«نالة حیرت خرامِ ناتوانان» ترکیب است؛ یعنی تمام مصرع دوم، ترکیب است و مرادش، نالة ناتوانانی است که خرامِ همان ناله، حیرت است. حیرتی که فقط سکون، بی تحرکی و در خود فرورفتن را نشان می دهد، به گمانِ بیدل و یا در تصویری که او ارائه کرده، می تواند خرامِ نالة ناتوانان باشد. این اوج ناتوانی در ناله کردن را نشان می دهد. در مصرع اول «آیینة گرد غبار ما» مراد از سراغ و نشانیِ خودش است که در «نَفَس» مثل «نالة حیرت خرام» گم و ناپیداست. چرا در نفس گم باشد؟ به خاطری که آن ناله حتا از نفس آهسته تر بوده و در واقع در ترکیبِ نفس شامل است. در چنین حالتی هر نفس، اگر بیشتر نباشد حد اقل یک ناله هم است. بیدل خود را چنان عاجز و ناتوان می پندارد که مثل همان ناله که در نفس گمشده گی و حل شده گیست، همچون گردغباری با نفس گم می گردد. «آیینه» چیزی است که اشیا در آن تصویر می گردد. «آیینة گردِ سراغِ بیدل» هر آن چیزیست که می توان گردِ سراغِ بیدل را در آن دید.

سمیع رفیع با همان روحیة پیشین در برابر کدکنی، بیتی دیگر را آورده و تعبیر و تفسیر می کند:

«مشت خاک ما جنون زار دو عالم وحشت است .. از رم آهو چه می پرسی بیابانیم ما

وقتی بیدل از وسعت وحشت با «دو عالم وحشت» حرف میزند. بیدل میگوید : طبیعت ما را وحشت فرا گرفته و ما در ترس هردو عالم استیم، دو عالم وحشت، وسعت وحشت را نشان میدهد. از ترس آهو چه می پرسی، یا از گریختن آهو چه می پرسی، ما حتی بیابان رم آهو شده ایم. ما از ترس وحشت، بیابان رم آهو شده ایم.»

بسیار ساده است: بیدل می گوید که یک مشت خاک ما به پیمانة دو عالم وحشت، جنون زار دارد. بناء از رم آهو چیزی مپرس، زیرا ما بیابان هستیم. یک مشت به آن پیمانه جنون زار داشت؛ اگر بیابان شود چه خواهد شد؟

تعبیر دیگر سمیع رفیع بر بیتی از بیدل در همان مصاحبه:

«نقطهء از سرنوشت عجز ما روشن نشد .. چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما

آنقدر باید سجده کرد تا نقش در جبههء ما پدید آید. یعنی سرنوشت عجز ما باید روشن شود.»

اول این بیت را به گونه یی دیگر می نویسم تا مگر از صورت نوشته، معنایش روشن گردد:

نقطه یی از سرنوشت عجز ما روشن نشد

«چشم قربانی» مگر بر جبهه بنشانیم ما

منظور از ترکیب «چشم قربان» همان «بله قربان»، «به چشم قربان» و «اطاعت می شود قربان» است. حالا ایرانی ها هم می توانند بگویند که چون این «چشم قربان» و «چشم سرکار» در ایران مروج است و در افغانستان چندان همه گیر نیست؛ پس شعر بیدل برای مردم افغانستان به ساده گی مفهوم نیست. درست همان ادعایی که سمیع رفیع در مورد آنان می کند. اگر چنین باشد، باید آن گونه تفاوت ها را در هر غزلِ بیدل، در هر رباعیش، در هر قصیده و در هر سطرِ نثرش نشان داد؛ و الی با دو سه مثال، آن هم نه مثال های جدی و مهم، نمی شود بر چندین هزار بیت خط کشید.

بیدل می گوید که هیچ نقطه یی از سرنوشت عجز «تقدیرِ آمیخته با عجز ما» روشن نشد تا ما از آن آگاه گردیم. پس این همه تلاش برای چی؟ باید چشم قربان، بگوییم و اطاعت کنیم.

نقطه در صورتی روشن می شود که چشم بینش وجود داشته باشد. چون نقطه یی از سرنوشت عجز روشن نشده، از این رو او را به این نتیجه گیری رسانده که «چشم قربان» در جبهه «پیشانی» بنشاند و با اطاعت کردن بیچون و چرا بپردازد. اما متوجه باید بود که «مگر» در مصرع دوم، نشان می دهد که او بر انجام چنین کاری تردید دارد و آن را راه حل می داند، اما صرف در صورتی که «چشم قربان» را بر «جبهه» بنشاند.

توجه باید کرد که «نقطه» از مصرع اول با «چشم قربان» در مصرع دوم و با «بر جبهه نشاندن» پیوند می رساند. باریکی هایی که دریافت شان و توجه به آنها از دیدِ سمیع رفیع هیچ گونه اهمیتی ندارد. زیرا او خود چندین مرتبه گفته است که به این مسائل نباید توجه داشت. اگر به چنین چیزهایی توجه صورت نگیرد، پس هر کسی می تواند شعر بیدل را به زعم خود تعبیر کرده و در واقع برای موجه نشان دادن برداشت های خام و نیم بندِ خود، از شعر بیدل استفادة ابزاری کند.

تعبیری دیگر از سمیع رفیع بر بیتی از بیدل:

«نقش پا گل کرده ایم اما در این عبرت سرا .. هرکه در فکر عدم افتد گریبانیم ما

گل کردن، به معنی پاک کردن و زدودن. این اصطلاح در افغانستان مروج است. هم چنان به معنی، شگفتن نیز استفاده می شود و در زبان عام کسی که به کدام کار تازه دست یازیده باشد، به وی می گویند،( فلان شخص باز گل کرده است) یعنی کدام کاری از وی سرزده است. اما در این جا مراد از زدودن است، چون با عدم ارتباط می گیرد. ما نقش پای خود را پاک کرده ایم، گل کردن، یعنی پاک کردن. یعنی زدوده ایم. بدین معنی که ، ما از این جهان، چشم طمع برچیده ایم و توقعی از این عبرت سرا نداریم. هر که سئوالی یا پرسشی از عدم داشته باشد و در فکر عدم باشد، میتواند نزد ما بیاید و با ما این مسئله را مطرح کند.»

در این جا سمیع رفیع، دو خطا را مرتکب شده است. اول این که گمان برده «گل کردن» به معنای «خاموش کردن و زدودن» را کسی در ایران نمی فهمد. دوم این که او گمان برده که در بیتِ فوق بیدل «گل کردن» به همان معنا استعمال شده است. هر دو اشتباه را به نوبت بررسی می کنیم.

اول این «گل کردن» معانی متضاد دارد. مثلاً در پیوند با شمع و چراغ، می تواند مراد از خاموش کردن و مراد از روشن کردن نیز باشد. اگر کسی بگوید «شمع را گل کن» یعنی خاموش کن. و اما در این بیتِ میرزا طاهر وحید:

افتاد نگاهش به لب و عارض جانان

پروانه گمان برد که گل کرده چراغیست

مثلاً با معانی متضادِ «نمودار شدن و نمایان گشتن» و «زدودن و پاک کردن» نیز استعمال شود. ملا طاهر غنی:

هزار حیف که گل کرد بینوایی ما

به چشم آبله آمد برهنه پایی ما

خواجه آصفی:

شبی کز مَی چراغ حسن او گل کرد دانستم

که هم بلبل من بیچاره هم پروانه خواهم شد


بیدل در رباعیی آن را به معنای خاموش کردن، آورده است:

بر وضع ظهور تا تأمل کردم

بستم نظر خویش و تغافل کردم

جز عیب ، متاع ِ دیگرم هیچ نبود

ناچار، چراغ ِ خانه را گـُـل کردم


«گل کردن» هم چنان کنایه از مشهور شدن، طرف تمجید قرار گرفتن و نام آور شدن نیز بوده می تواند. مثلاً آهنگ فُلان آوازخوان گل کرد؛ حتا در این حالت هم به معنای متضاد زمینة استعمال دارد. مثلاً، وقتی احمد در آخر مجلس آواز خواند نام همه را گل کرد.

... و اما «گل کردن» در آن بیت بیدل:

نقش پا گل کرده ایم اما در این عبرت سرا

هرکه در فکر عدم افتد گریبانیم ما

«نقش پا گل کرده ایم» یعنی مثل نقش پا بر روی زمین شگفته ایم، خاکسار هستیم و از همین قبیل. اما هر کس که به عدم فکر کند، در آن حالت، با همین خاکساری، گریبان هستیم. یعنی به عدم فکر کردن، درست به خاکساری ما فکر کردن را می ماند. البته رابطة فکر کردن با سر در گریبان فرو بردن؛ و رابطة نقش پا گل کردن بر روی زمین با شکل گریبان، بی نیاز از تذکر است. ولی برای آن که اهمیت این گونه مسائل «یافتن باریکی های ساختاری در شعر» را بر سمیع رفیع روشن ساخته باشیم، باید به آن اشاره کرد.

«گل کردن» در جای دیگر هم سر کلافه را از دست رفیع گم کرده است:

«خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش .. راه جولان هوس کامی نکردی گل چرا

بیدل میگوید که ، بسیار محنت کشیدی و از تلاش عرقها ریختی، اما بسیار سهل و ساده بود اگر راه جولان هوس کامی خود را گل میکردی، یعنی پاک میکردی، می زدودی و منصرف می شدی. اینجا باز گل کردن که بمعنی پاک کردن، زدودن و منصرف شدن است، استفاده شده و به سبب همین لغت از انتخاب بیت صرف نظر شده است.»

اگر به همین گونه باشد تعبیر و تفسیر کردن بیت هایی از بیدل، تا قیامت هم کسی به معنای او پی نخواهد برد.

گر بدین رنگ است بیدل رونق بازار دهر

تا قیامت یوسف ما بر نمی آید ز چاه

این که می گویند کلام بیدل بسیار پیچیده است و برخی ها می گویند که چنان نیست؛ دلیلش همین تعبیر های رفیعوار از شعر بیدل است. همین رفیع گونه ها پیچیده اش می سازند و بعد همه را بیم فرا می گیرد که اگر این تعبیر های «من درآوردی» درست باشد، واقعاً کلامیست پیچیده، زیرا تعبیر و شعر هیچ شباهتی به هم نمی رساند. آنانی هم که می دانند اشتباه کار در کجاست، حوصلة شان از ندانمکاری های رفیعوار، سر می رود و خاموشی را ترجیح می دهند. چه در غیر صورت ناگزیرند صنف زبان فارسی دری باز کنند و از الفبا بیاغازند.

در بیت مورد نظر رفیع «خاک صحرا آب زدن» از مصرع اول با «گل کردن» در مصرع دوم، پیوند می رساند. این گُل کردن، درست همان گل آوردن و ثمر دادن است. کافی است اضافه شود که در بیت بالا «راه جولان» ترکیب است و «چرا» که در آخر مصرع دوم آمده، نه بدان معناست که بیدل از کسی پرسشی مطرح کرده و منتظر جواب است. بلکه «چرا» در آن جا به معنای متوجه ساختن مخاطب به پاسخی است که برای خودش روشن می باشد. یعنی حتا می تواند، زیرا، از این رو، از این سبب و... تعبیر شود. مثلاً در فارسی می گوییم: دیدی که چطور کارت نتیجه نداد؟ معنایش این نیست که پرسش ما پاسخ طلب باشد. معنایش این است که در همین پرسش پاسخ نهفته است و مخاطب را به فکر تلاش های بی نتیجه اش می اندازیم تا پاسخ را خود دریابد. اینک چند نمونه از ترکیب هایی با «جولان» در شعر دیگران. مثلاً «سپهر جولان» به معنی «آسمان پیما» یا «سپهر جولانگه بودن» در شعر سوزنی:

اسبش سپهرجولان رمحش سپهرسنب
بختش سپهرمسند و تختش سپهرپای

ترکیب «سبک جولان» از صایب:

نبضِ دلِ بیبابان زین دست نمی جنبد

این موجِ سبک جولان دریای دگر دارد

«نیلگون جولانی» از غزالی مشهدی:

او را که گرد عاشقی در ساغر دل ریختند

کی صاف عشرت می رسد زین نیلگون جولانیش

نمونة دیگر از سر کلافه گم شدن از دست رفیع در تفسیر کردن بیتی از بیدل در همان مصاحبه:

«مشت خون خود چو گل باید بروی خویش ریخت .. بی ادب آلوده سازی دامن قاتل چرا

سرخروی ساختن، این اصطلاح در افغانستان مروج است. خود را و یا دیگری را سرخروی ساختن. با اعمال شایسته خود و دیگران را سربلند و سرافراز گردانیدن. بیدل میفرماید: همانگونه که گل به اوج پختگی و طراوت میرسد، و تکامل میکند و باعث شادابی و سرخرویی خود خودش میشود، تو نیز باید سبب سرخرویی خود، خودت گردی و زمینهء سعادت و کمال را خودت برایت میسر سازی و خود را بکمال برسانی. تو باید خودت بیاندیشی و با تعقل و فراست رفتار کنی. بیدل، در اینجا از اختیاری بودن انسان حرف میزند. منظور بیدل بزرگ این است که : انسان در انجام تکالیف و وظایف خود مجبور نیست، و بهانه های جبریانه در این مورد قابل پذیرش نیست. پس نباید مسئولیت و اشتباه و گناه خود را بدوش دیگران بگزاریم و دامن دیگران را محکم بگیریم. آلوده ساختن دامن قاتل، مراد بیدل از آن است که ، انسانها دلیل گمراهی خود را بدوش شیطان میگذارند و دامن وی را آلوده میسازند و میگویند که شیطان ما را گمراه کرد.»

به وضاحت دیده می شود که سمیع رفیع، بیت بیدل را مورد استفادة ابزاری قرار داده و آنچه را در دل و دماغ خودش می گردد، از زبان بیدل بیان می دارد. در اینجا بار دیگر سمیع رفیع مرتکب دو اشتباه گردیده است. اول این که او فکر می کند «سرخروی» را کسی در ایران نمی فهمد و دوم این که او «سرخرویی» در بیت فوق را از «مشت خون ریختن گل بر روی خودش» برون آورده و گمان کرده که معنای «به کمال رسیدن» را دارد.

سرخروی به معنای کسی که روی سرخ داشته باشد. نظامی:

ز دیگر طرف سرخرویان روس

فروزنده چون قبله گاه مجوس

سرخروی به معنای به خشم آمدن، به احساسات آمدن و خشماگین شدن. نظامی:

همه سرخرویند و پیروزه چشم

ز شیران نترسند هنگام خشم


سرخرو به معنای به غضب آمدن نیز استعمال شده است. سعدی:

برآمد ز سودای من سرخ روی

کز این جنس بیهوده دیگر مگوی

در جایی صرفاً به معنای «سرخ رنگی و سرخ گونه» نیز به کار رفته است. مولوی:

آتش ارچه سرخ روی است از شرر

تو ز فعل او سیه کاری نگر



سعدی:

در بوستان سرای تو بعد از تو کَی بود؟

خندان انار و تازه بِه و سرخ روی سیب


و در «کلیله و دمنه» این چنین آمده است:

«و من بنده بدان مسرور و سرخ روی گشتم».


و سعدی آن را به عین معنا چنین استعمال کرده است:

بهمه حال اسیری که ز بندی برهد

سرخ روتر ز امیری که گرفتار آید


به معنای نشانة صحت و سلامتی نیز به کار رفته است. سعدی:

طبیبی که خود باشدش زرد روی

از او داروی سرخ رویی مجوی

به معنای رونق، شادابی، تازه گی و خرمی نیز به کار رفته است. صایب:

در بهار سرخ رویی همچو جنت غوطه داد

فکر رنگین تو صائب خطه تبریز را


... و اما برگردیم به همان بیت بیدل که رفیع آن را به زعم خود تعبیر کرده است:

مشت خون خود چو گل باید بروی خویش ریخت

بی ادب آلوده سازی دامن قاتل چرا



اگر از هر گونه بحث دیگر بگذریم، برای روشن شدن بیشتر تعبیر، بیتی از صایب را می آورم تا کار ساده تر گردد:

خونبها بهتر ز حفظ آبروی عشق نیست

در قیامت دامن قاتل نمی باید گرفت

عشقی که بیدل و صایب در آن از «قتل» و «قاتل» می گویند با درس های کنج مدرسه ها که تعبیر رفیع بدان می ماند، بسیار فرق دارد. منظور اینست که اگر آن قاتل، خونت را هم در ره عشق خود بریزد، از آن بر زیبایی خود بیفزای و چنان عاشق باش که حتا دامن قاتل را لکه دار نسازی.

اما گفتنی های دیگر در مورد مصاحبة سمیع رفیع با «حیدر بخشی»:

- چگونه است که حیدر بخشی در پرسش های خود و سمیع رفیع در تمام مقاله های خود «زعم» را «ذعم» می نویسد؟

- چه دلیلی دارد که هر دوی اینها «مقوله» را «معقوله» می نویسند؟ مثلاً سمیع رفیع می گوید « کلام وی را با آیت و حدیث و معقوله های دینی گره میزند»

- چرا پاسخ هایی که سمیع رفیع ظاهراً در تورنتوی کانادا در برابر پرسش های کسی به نام حیدر بخشی ارائه کرده، سر مویی، کامه و نقطه یی با برخی از قسمت های مقالاتش در سایت www.s-rafi.com فرق نمی کند؟ مراجعه شود به تعبیر های او از بیت های بیدل در همان مصاحبه و در سایت یاد شده. مگر یکی از روی دگری بازنویسی شده است؟

- مصاحبة رفیع با حیدر بخشی را همان گونه که گفتم از وبلاگ www.samerafi.blogfa.com برداشته ام. ظاهراً این وبلاگ از کسی به نام «فرهاد کوهستانی» است که باز هم چهرة شناخته شده نیست. اما چرا اکثریتِ قریب به کُلِ پیام هایی که در این وبلاگ گذاشته شده به نشانیِ سمیع رفیع است؟ مگر می شود کسی در وبلاگ کسی دیگر برای کسی دیگر پیام بگذارد؟

- و آخرین چرا! همه پیامگذارانی که «مقوله» و «زعم» را به کار برده اند، آن را «معقوله» و «ذعم» نگاشته اند. یک تا پیام انتقادی هم در آن وبلاگ نمی یابی. هر چه است در تائید و تمجید، و واه واه و مرحباست. چندین تای شان همان «دعا و التماس» را مثل سمیع رفیع در پایان پیام های خود به کار برده اند و همان «هوالجمیل» و «هوالعاشق» را در آغاز. چرا؟

اگر سمیع رفیع در یکی از نوشته هایش اشاره نمی کرد که از مستعار نویسی، خوشش نمی آید حالا حتماً گمان می بردم که آبی به زیر این بوریا است.


ادامه دارد....


تبصره:
تبصره اي نيست
افزودن تبصره :
اسم:
عنوان تبصره :
متن تبصره:
 
مقالات منتشره، لزوماً بيانگر ديدگاه رسمي سرنوشت نيست
copyright© www.sarnavesht.com

Powered by Alresalah

Tramadol zu kaufen, ist heute einfach und leicht!

Bestellen Sie Valium Diazepam Valium online! Es ist so leicht!