زبان؛ شاه ستون فرهنگ
احمد بهارچوپان
صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی !
"دشمن دانش چغید وای! چرا فارسی؟"
بیست و یکم فبروری که از سوی ملل متحد، و سازمان میراث فرهنگی وابستۀ آن یونسکو، به روز زبان مادری بخشیده شده است فلفسه و هدفی دارد که شاید نازلترین تعبیر آن چنین باشد که گویندگان زبان های مختلف حق و اجازه دارند تا به زبان " مادری " شان حرف بزنند، بنویسند ، بخوانند، پژوهش کنند و هرکاری که برای حفظ آن میراث شایسته باشد به گونۀ علمی انجام دهند.
واژه سازی کنند؛ و به پالایش زبان از آنچه ناباندام و زائد است بپردازند، و به این مهم توجه نمایند که " زبان " پدیده ایست در حال تکامل؛ بنا ایستایی و محصور شدن هر زبانی در دیوار های تنگ مرزی و عدم ورود به جهان داد و گرفت شرافتمندانۀ فرهنگی اسباب فرسایش ، عقب مانی ، نا رسایی و ناکار آمدی آن خواهد شد.
در جهان امروز عقیده بر اینست که زبان خوب آنیست که به سادگی قابل فرا گرفتن و با سهولت کار بردی همراه باشد.
دلایل عمدۀ فراگیر شدن زبان انگلیسی هم همان سادگی قواعد ساختاری و سهولت کاربردیست که در کنار دیگر عوامل زمینه ساز جهان شمول شدن آن گشته است.
اما در کشور ما تقریبا از یک سده بدینسو حوزۀ بحث های زبانی بیشتر از اینکه به سازندگی، پویایی ، پایایی و پربار شوی " زبان " های رایج عطف توجه نماید، برعکس برخورد سیاسی با زبان را مروج میسازد و بدینگونه راه را برکار علمی و تحقیقی و زمینه را برای داد و ستد شرافتمندانۀ فرهنگی می بندد.
قربانی اصلی و بزرگ سیاست زبانی هم همانا زبان پربار و گشن فارسیست!
زبان فارسی دری، بدون شک میراث مشترک و ارزشمندیست که از قرون متمادی تا امروز همچون پلی استوار مردمان کشور ما را از کران تا کران آن با همدیگر پیوند داده و در گام بعدی این پیوند را تا برون مرز ها برده است.
نگارنده را سر آن نیست تا به کاوش ریشه های تاریخی و سرچشمه های پیدایشی " پارسی " بپردازد؛ چون این کار گسترده دامن و فرصت طلبیست و از جانبی جویندگان و دانایان حقایق علمی - زبانی چسپیدن به بدیهییاتی همچو یگانگی فارسی و دری را بیشتر از این لازم نمی دانند.
اینجا بنده راه دیگری را برای اثبات یگانگی فارسی و دری، یا دری و فارسی، انتخاب کرده ام واز پی آنم که با توسل با نمونه های دم دست و به قول معروف " روزمره" مقصود را طوری به خوانندۀ گرامی منتقل کنم که خالی از دلچسپی نباشد.
نکتۀ مهم و با ارزشی که نباید از قلم بماند و از خاطر برود؛ اینست که " زبان " شاه ستون هر فرهنگیست و فرهنگ مجموعۀ ایست که " هویت " را در درونش می پرورد.
عمده اینجاست که در کشور ما تعریف مشخصی از مقوله های " فرهنگ " و " هویت " ارائه داده نشده است.
سازه های فرهنگی ناقص و در بیشتر موارد محدود به یک بخشی از اجتماع از بالا برهمگان تحمیل شده که ظرفیت و توانایی همه گیر شدن و همه پذیر شدن نداشته و ندارند، و همان سازه های عقیم منحیث " فرهنگ افغانی " معرفی گشته و این امر اسباب شکل نگرفتن " هویت ملی " شده است.
تمام تلاش های که رژیم های استبدادی اقلا یک قرنۀ اخیر کشور ما زیر نام " کار فرهنگی " و فرهنگ سازی انجام داده اند، بر زمینۀ سیاسی و با اهداف سیاسی صورت گرفته بنا همانگونه که همه شاهدیم دستاورد های فرهنگی رژیم ها یا ناقص بوده یا هم بسیار اندک که پاسخگوی نیازاجتماع نیست.
سیاسی سازی بیش از حد کار فرهنگی، خصوصا روش پرداختن به زبان های رسمی طوری بوده که منجر به ایجاد توهم و اشتباهات بزرگ در عرصه زبان گشته است.
و اما یگانگی و یکدستی " پارسی"، " دری"، " تاجیکی " و " پارسی دری "، در نمونه های دم دست.
میدانیم که معیار برای تثبیت یگانگی یا چندگانگی زبان ها همانا تفاوت ها در ساختار های دستوری، و متون نوشتاری است.
خوشبختانه که در مورد زبان " پارسی " که سیاسیون کشور ما از دهۀ چهل هجری بدینسوی، در تلاش اند تا با"دری" خواندن آنرا به دو زبان یعنی " دری " و " پارسی " منقسم سازند، حتی اگر به قدیمی ترین متون مراجعه صورت گیرد درست عکس ادعایی آنها ثابت میگردد.
اینرا میتوان یکی از ویژگی های زبان پارسی خواند؛ که مثلا اگر شما شعری از حضرت آدم الشعرا ابوعبدالله رودکی سمرقندی، که زادگاهش هم بنا به تقسیمات جغرافیای امروزی جهان، بسیار دور تر از مرز های کشور ما افتاده است، را بخوانید مفهوم آنرا در خواهید یافت و هیچ نوع مهجوریتی هم در نظم مشاهده نخواهید کرد که زاده گذر زمان باشد.
مثلا :
مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود ------------ نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود -------------- همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود -------------- همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
"ابوعبدالله جعفر پسر محمد رودکی سمرقندی» پدر شعر پارسی است و به خاطر عظمت و اهمیت وی در شکلگیری شعر پارسی به وی «آدم الشعرا» نیز گفتهاند. وی در حدود ۲۶۰ ق/۲۵۲ خ/۸۷۳ م در روستای «پنج» در رودک از ناحیههای سمرقند زاده شد. روستای «پنج» یا «پنج ده» بعدها به «پنج شهر» تغییر نام یافت و امروزه «پنجکند» یا «پنجکنت» گفته میشود. رودکی در سال ۳۲۹ ق/۳۱۹ خ/۹۴۰ م درگذشته است."
مقصود بنده از آوردن نمونۀ شعر حضرت آدم الشعرا، بیان این حقیقت بود که حتی ادوار طولانی تاریخ هم اسباب انشقاق زبان پارسی به چند و چندین شاخه نگشته است!
در عصرحاضر، که به برکت رشد و انکشاف فناوری اطلاعاتی و همگانی شدن رسانه های صوتی و تصویری،از فاصله های ارضی کاسته شده و بنا به قول صاحب نظران غربی جهان به سوی میرود که مبدل به یک " دهکده" ی بزرگ خواهد شد یا میتوان گفت شده است، همین عدم تفاوت در ساختاردستوری زبان پارسی، سبب رونق بیشتر داد و ستد فرهنگی میان سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان شده است.
اهل ذوق و علاقمندان عالم سکُر آور شعر و غزل، در کشور ما با نام شاعر خوب و جوان " هارون راعون " آشنایند، اما او در کشور تاجیکستان بی گمان شناخته شده تر است و میتوان گفت وی در میان حلقات فرهنگی کشور تاجیکستان پرورش یافته و در همان کانون آموخته است.
در تاجیکستان امروز، هنرمندان جوان تاجیک بیشتر از صد پارچه آهنگهای خوب از اشعار و تصنیف های راعون، تهیه کرده و سروده اند.
برای نمونه دو آهنگ از آواز خوان خوش آواز تاجیک، آقای سراج ایدین فاضل، که کمپوز اولی آن از آقای جواد کریمی از هموطنان خود ما، و شعر آن نیز از آقای راعون شاعرخوب همزبان و هموطن ماست میارم.
کشتِ الفت اسیر بی آبیست
از رۀ ابر و رود خانه بیا
یا :
تو رفتی عالم هستی دیگر شد
دل دیوانه ام دیوانه تر شد
چنان از درد هجرانت گریستم
زمین در زیر پا از گریه تر شد
همانگونه که برمبنای شعر نوروزی آقای راعون، هنرمند شناخته شدۀ کشور، آقای وحید قاسمی همراه باخانم هنگامه آهنگ خوبی ساخته و سروده اند که نه تنها در میان مردم کشور ما بلکه در میان مردم کشور های پارسی زبان همسایه نیز مقبول افتاده است.
حالا عقل حکم میکند که آواز خوان تاجیک، در گام نخست برای مخاطبین هموطن خودش بسراید تا کارش اثر گذار باشد و دستاورد داشته باشد. اگر نظریۀ سه گانگی زبان های پارسی ، دری و تاجیکی را نا وابسته به اینکه چه کسانی و از داخل کدام کشور ها آنرا عنوان میکنند، بپذیریم، چگونه آواز خوان تاجیک، که زبانش نیز تاجیکی است و فرق دارد از پارسی و دری، ضمن اینکه شعر آهنگ را از مجموعۀ اشعار یک شاعر دری گو انتخاب میکند، کمپوز آنرا نیز توسط دری گوی دیگری میسازد، و بعد آنرا برای مخاطب تاجیک زبان میسراید؟
همین نمونۀ روزمرۀ دم دستی؛ بما میگوید که آواز خوان تاجیک که مخاطبین اونیز در گام نخست تاجیک و تاجیکستانی اند، شعر هارون را میداند و درک میکند و در می یابد، و آنرا بیگانه نمی انگارد؛ برای همین سرایندۀ تاجیک شعر شاعر افغانستانی را در قالب آهنگ می سراید و شنوندۀ تاجیک و تاجیکستانی هم با رغبت به آن گوش فرا می دهند!
کجا شد تفاوت " پارسی" با " دری " و " تاجیکی "؟؟؟
دو سه سال قبل، بانوی هنرمند منیژه دولت، از دیارفرهنگ و هنر، از کشور تاجیکستان برای اجرای کنسرت هنری به کشور ما آمده بود و در بزرگ شهر های کابل و مزار شریف برصحنۀ هنر حضور یافت و هنرنمایی کرد که مورد استقبال گرم تماشاچیان قرار گرفت.
اگر شهروندان کابل و مادر شهر بلخ، زادگاه خداوندگار مولانا و مادر بزرگ پارسی گویان، خانم سخنسرای جوانمرگ، رابعۀ بلخی، زبان بانو منیژه را ندانند و آهنگهای او را در نه یابند، چرا بروند پای صحنه و وقت شانرا برای چه ضایع کنند؟
و اگر منیژه بانو دولت، براین حقیقت آفتابی که همسایگان و همتبارانش در کشور افغانستان، همزبان او نیز هستند؛ آگاه نباشد برای چه رنج سفر را برخود هموارکند و خطر بپذیرد و بیاید به شهرهای کشوری که حتی رئیس جمهور آن از بیم آنکه درحملات انتحاری و انفجاری و استشهادی " برادرانش " گرفتار نشود پا از چهار دیوار کاخ ارگ بیرون نمی نهد!!!
سالها قبل نیز خانم خرما شیرین، همراه با گروه هنری گلشن از کشور شوروی سوسیالیستی با درک همین حقیقت برای اجرای کنسرت به کابل میامد یا آورده میشد و هنرنمایی میکرد. آهنگ "مست مست" خانم خرما شیرین مرحومه از آنزمان تا هنوز نو است و برای کسانی که در آن کنسرت حضور داشته اند خاطره انگیز.
مستِ مستم ای میدانی یا نی
کبک مستم ای میدانی یا نی
شینم سر سنگ که از بدخشان آیی
دو تارچه بدست و مست و غیلان آیی
دو تارچه بدست دو گوشکش مرواری ای
پیشت بمیرم دیگر چه ارمان داری
در باغ شما دو تا شفتالو
روباه پستم ای میدانی یانی
من میروم و نمیرودهمرۀ من
تاریک شدست و کوه و بیابان ره من
شیران جهان نعره زنند بر سرمن
من نعره زنم کجا شدست همرۀ من
نماهنگ (کلیپ )کنسرت گروه هنری گلشن در شهرکابل، را علاقمندان میتوانند با مراجعه به بایگانی تارنمای " یوتیوب" به تماشا بنشینند و شاهد شور و شعف و هلهلۀ حضار در تالار باشند!
کدام تماشاچی برای سرایندۀ که زبان او را نداند کف میزند و هلهله براه می اندازد؟؟؟
سیراروپایی آواز خوانان خوب تاجیک بانو " شبنم ثریا " و " جانی بیگ " که هزینه و زمینۀ آن توسط همزبانان افغانستانی آنها فراهم شد، سند محکم دیگریست برای اثبات یگانگی زبان پارسی و دری و تاجیکی!
در کشور های اروپایی که محیط، ساختار و طلب زمان طوریست که کمتر کسی وقت اضافی برای فراغت دارد، مردم گروه گروه به تماشای کنسرت شبنم ثریا میروند و بهای بلیت را هم به پول رایچ اروپا یعنی " یورو " می پردازند!
چگونه میتوان پذیرفت که یک دری گو برود به کنسرت هنرمندی که تاجیکی میسراید بدون اینکه زبان او را بداند؟؟؟
تا اینجا دری و تاجیکی را شتابنده مقایسه کردیم، حالا نوبت پارسی و دریست!
تقریباَ 13- 14 سال قبل که بنده به مکتب لیسه رفتم پدرم کتاب ها و نوار های خودش را برای من داد، تا کتاب ها را مطالعه کنم و به نوار ها گوش دهم.
آنزمان کسی برای من از تفاوت دری و پارسی چیزی نگفته بود؛ ولی در مکتب مضمونی داشتیم زیر نام " ادبیات دری" که بیشتر به یک تذکرۀ دست کاری شده میماند.
مختصر مختصر شدۀ سوانح شعرا و ادیبان بزرگ قلمرو فرهنگی آریانا، که تلاش شده بود در چوکات افغانستان بگنجند!
اما با آنکه ظاهراً طی سالیان مکتب " دری " آموخته بودم، مادر و پدرم بما میگفتند زبان مادری ما " پارسی " هست و برایمن عجیب بود که چگونه دری ما با فارسی کتاب های هدیه شده از طرف پدرم این قدر شبیه و یکسان اند که من دری زبان دری خوانده هم قادر به خواندن آن فارسی هستم و هم معنا و مفهومش برایم قابل درک و دریافت است!!!
نام های تعدادی از آن کتابها تا هنوز هم بخاطرم هستند که بیشتر ترجمه های بود از آثار بزرگان ادیبات جهان، مثل لیو تولستوی، ماکیسم گورگی، انتوان چخوف، ، بالزاک، ویکتور هوگو و...
اما نوار ها اکثرا از گوگوش بودند!
آن نوار ها و آهنگ های آن روزنۀ برویم گشود که دنیا را رنگ دیگری ببینم! رنگ زیبای عشق، رنگ مینویی دوستی، رنگ سیاه رنج و تنهایی ..... و تا هنوز گوگوش و آهنگ هایش برایم سخت خوب و شنیدنی و راز و رمز آلودند.
آدم ها از آدم ها زود سیر میشند
آدم ها از عشق هم دلگیر میشند
آدم ها روی عشق شان پا میگذارند
آدم ها آدم را تنها میگذارند ....
یا
آمدم شبها را باور نکنم
غصه نگذاشت
آمدم غصه را باور نکنم
شب نمی گذاشت
حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمان نمیشه
کاری آسان نمیشه
کوه غصه توی قلبم
دیگه ویران نمیشه ....
بگذریم از اینکه بعضی از آهنگهای گوگوش یا هنرمندان دیگر ایرانی، با لهجه خاص پارسی ایرانی، یا هم گویش های محلی ایران سروده شده اند، که این امر سبب زیبا تر شدن آهنگها گشته، اما در کلیت ریشه در زبان و ادب مشترک قلمرو فرهنگی مربوط به زبان پارسی دارند و برای همین شنیدن آهنگ های آقای " معین " در خیابان های شهر دوشنبه یا در نوار فروشی های شهر کابل چندان تعجب برانگیز نیست زیرا شعری را که سراینده می سراید، شنوندگان در می یابند و برای همین آهنگ را می شنوند!
این آهنگ آقای معین را در سالهای 2003 تا 2004 بنده تقریبا همه جا از دوشنبه تا کابل می شنیدم! خصوصا داخل وسایل نقلیه شهری و خصوصی دوستان جوان!
مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته
به فکر آینده باش ، دلشاد و سرزنده باش
به انتظار خلعت خورشید تابنده باش
با عمر کمی صفا کن، گذشته را رها کن
اگر نباشه دریا به قطره اکتفا کن
خوب؛ این آهنگ که لهجۀ ایرانی آقای معین آنرا شیرین تر و شنیدنی تر ساخته، کجایش پارسیت و از زبان ما که دری باشد چه فرقی دارد؟
تا اینجا نمونه هایی مربوط و محدود به قلمرو فرهنگی زبان پارسی !
در میان کشور های جهان، هستند تعدادی که یا چند زبانه اند یا هم زبان " خودی ندارند" !
کشور سوئیس مجموعه زبان های را به عنوان زبان های رسمی برگزیده که شاید خاستگاه آنها قلمرو جغرافیایی –سیاسی امروزۀ سوئیس نباشد!
آلمانی ، فرانسوی و اسپانیایی (هسپانوی ).
دیگر اینکه کانادا، به عنوان یکی از بزرگ ترین کشور ها از نگاه مساحت، جمعیتی در حدود 30 میلیون باشنده دارد. چیزی کمتر از یک نیمۀ این 30 میلیون به زبان فرانسوی تکلم میکنند و بقیه به زبان انگلیسی .
البته چنانکه میدانیم کانادا زبان های انگلیسی و فرانسوی را منحیث زبان های رسمی پذیرفته است.
در ایالت کبک و مربوطات آن زبان رسمی و دفتری همانا فرانسویست.
ولی این فرانسوی رایج در کبک کانادا، صد در صد شبیه و پیرو فرانسوی مادر نیست!
از لهجه و گویش تا کلمات انبوهی که در اثر نیازمندی فرانسوی های مقیم کانادا ساخته یا از زبان های دیگر وام گرفته شده اند وجهه تفاوت گفتاری – ظاهری میان فرانسوی کبک و فرانسوی مادر گشته است.
استادانی که در مکاتب و کورس های زبان آموزی مخصوص مهاجرین تازه وارد تدریس میکنند، بار ها از کلمات و استعاره ها و اصطلاحات متفاوت در کبک یاد آوری کرده و میکنند، اما هیچگاه با توسل به همان تفاوت ها نگفته اند که زبان فرانسوی مادر از آنچه مردم فرانسوی نژاد مقیم کبک کانادا صحبت می کنند جدا هست!
وقتی شما در مکان های عمومی به طرز صبحت ، گویش، لهجه و کلمات که میان مردم کبک رد و بدل میشود توجه نمائید و بعدا به اخبار شباهنگام از طریق تلویزیون گوش دهید آنگاه متوجه خواهید شد که زبان معیاری همان زبان فرانسوی مادر است! نه زبان مروج گویشی در کوچه و خیابان!
شاهدان بسیاری از جمع هموطنان خود ما حضور دارند که پس از آموزش زبان فرانسوی در کبک کانادا، به فرانسه سفر کرده اند اما برای مدتی آنجا با مشکل افهام و تفهیم مواجه شده اند!
چرا؟ نکاتی که در بالا تذکار دادم. اقلیم کانادا و به طور اخص اقلیم شمال کانادا، سردی و رطوبت و دیگر ویژگی ها و تلاش انسان مقیم کبک برای بقا وی را وادار به ساختن افزار و آلات، تن پوش و پا پوش و در کل وسایلی کرده که شاید قبل برآن در فرانسه یا جای دیگری مروج نبوده و وجود نداشته !
آنگاه برای همان شی اختراعی باید اسمی هم برمی گزیده، بنا چون در کشور مادر آن وسیلۀ فرضی وجود نداشته طبعا اسم آن نیز روی زبانها و در برگ های فرهنگ لغات موجود نبوده، همین امر سبب شده که واژۀ جدیدی پا به پای نیاز انسان تولد یافته و وارد زبان محاورۀ محلی گردد!
آیا میتوان تنها به دلیل اینکه در فرانسه به عمل اطوکشیدن لباس ها چیز دیگر و به خشکه شویی کلمۀ ناهمگون از آنچه در کانادا مروج است بکار میرود، ادعا کرد که این کبکی است وآن فرانسوی و هرکس کلمات و واژه های اصیل فرانسوی مادر را بکار میبرد " فرانسوی پلو " است و زبان خویش را نمی داند؟
کوتاه سخن هرقدر به سراغ چنین نمونه ها برای مستند ساختن اظهارات خویش بروم، باز کم نخواهم آورد، ولی برای اهل بشارت اشارتی کافیست تا منظور بنده را بدانند.
اما اگر فرا تر از این نمونه های عقل پذیرو شواهد انکار نا پذیر یگانگی پارسی و دری وتاجیکی، برویم و مسئله را از غربال سیاست ببیزیم، آنگاه همین دری نیز باید چند پارچه شود تا مراد دل مدعیان دوست نما و دشمن خو، حاصل آید!
در میان درختان و اشجار درختی هست که آنرا " ارغوان " می نامند! یا در کشور ما ارغوان می نامند!
اما همین درخت " ارغوان " را در پنجشیر مردم " ارغنجال " میگویند!
و در عین زمان مردم پنجشیر در زبان محلی به " تخم مرغ " ،" سُفال " و به ماست " جَرغات " میگویند!
از قضا در تاجیکستان نیز جرغات و سفال به همان اشیایی میگویند که آورده شد!
در همچو موارد چکار باید کار کرد؟
دو راه پیش پای ما در برخورد با تفاوت های از ایندست وجود دارد.
میتوانیم با مراجعه با زبان معیاری نوشتاری و فهم، کاربرد و رعایت نکات ساختاری – دستوری حاکم بر زبان کشوری نتیجه گیری کنیم.
یا اینکه تفاوت های گویشی، لهجوی و کلمات ناهمگون اما مشابه در معنا را معیار قرار دهیم و حکم صادر کنیم که زبان" دری افغانی " با در نظر داشت اینکه پنجشیری ها به تخم مرغ میگویند " سفال " و به ماست میگویند " جَرغات " از زبان پنجشیری ها تفاوت دارد و زبان دیگریست!
البته برخورد دومی یا مبنای علمی ندارد یا هم انگیزۀ سیاسی خواهد داشت!
که همین انگیزۀ سیاسی منشا و مشوق کار های ظاهرا پژوهشی در عرصۀ زبان پارسی، در کشور ما بوده و است.
تازگی ها به کاروان زبان پژوهندگان که هدف سیاسی داشته و دارند؛ آقای سمیع رپیع ساپی نیز پیوسته اند!
آقای سمیع رپیع ساپی، که در معرفی نامه های نوشته شده بقلم خودش، خویشتن را " شاعر"،" موسیقی دان" " تصنیف ساز"،" نوازنده"، "پژوهشگر"، " صوفی "، " بیدل شناس"،" حافظ شناس"، عبدالرحمان جامی شناس"، " حافظ شناس"، و کوتاه سخن که " مجمع العلوم و مطلع الفنون "، یا " هرفن مولا " معرفی میدارند، اصرار میورزند که دری که زادگاهش کشور افغانستان است، از پارسی ایرانی جداست و بلکه دری مادر وپدر پارسیست.
نگارنده همانگونه که در آغاز سخن عرض کردم؛ با توسل به شواهد قوی جاری در زندگی روزمره فرمایش آقای رپیع ساپی را به محک زدم و آنطرف مربوط خواننده که حرف و حدیث کی را می پذیرد.
اما در مورد بیانات و کارکرد های آقای " رپیع ساپی "، اهل نظر و آگاهی سخن بسیار دارند و خطا های بزرگ به تکرار دیده اند.
از خطا های انشایی در نوشتار، تا خبط های معرفتی در تاویل آثار بزرگانی چون حضرت بیدل.
جنابان آقایان " فردوس مقدس"، " عصر دولتشاهی"، واخیرا هم " محمد اکرام اندیشمند"، نکات بسا مهمی را در نوشتار ها و تاویل های آقای رپیع انگشت نهاده اند که آقای رپیع نه تنها تمکین نکرده اند بلکه، تمام آن اظهارات را ناشی از حسد، ناراحتی و حتی رابطه های شخصی کسانی چون عصر دولتشاهی " با قوماندانان جهادی " دانسته اند.
به قول دوستان آگاه و نکته دانی که در بالا ذکر شان رفت، کار های آقای سمیع رپیع، مثل حکایت سرگذشت حضرت یوسف است که کدام نوحه خوان یا روضه خوان تصادفی برای دیگران حکایت میکرده !
آن روضه خوان سرگذشت حضرت یوسف (ع) را چنین روایت می نموده :" امامزاده یوسف را در مصر، در بالای بتۀ خاری گرگ خورد." و قصه تمام.
اما یوسف که امامزاده نبود، پیامبر زاده بود! در بالای بته خار نبود که در قعر چاه بود. و در مصر نبود در کنعان بود!
سوال اینجاست که چگونه شخصیت کوشای فرهنگی کم آوازه یی؛ که در کار خودش اهل نقد و نظر و آگاهی خرده بسیار گرفته اند و سخن ناسخته فراوان یافته، به یکباره " راز سر به مُهر " سه گانگی " دری"، پارسی"، و تاجیکی را می کُشاید؟
اینرا بنده میتوانم حدس بزنم!
آقای سمیع رپیع ساپی، اخیراَ سفری داشت به کشور روسیه و به شهر مسکو، که کانون فعالیت های کسانی مثل سلیمان لایق است.
ایشان در آن شهر و در جمع حضار صحبتی هم داشتند که متن آنرا از طریق تارنما های چند منتشر ساختند.
سخنرانی ظاهراَ وحدت طلبانه و مالامال از روحیۀ " افغان " دوستی و افغان پروری.
پس از برگشت ایشان از مسکو، تلویزیون های پیام افغان و عمر خطاب او را " کشف " کردند و پورتال پرجلال افغان جرمن!!!!! هم به ایشان یک شبه درجۀ " استادی " اعطا کرد!
اما برای کسی روشن نشد که این " استادی " دقیقا در کدام رشته و زمینۀ کاری آقای رپیع ساپی، به آنها عنایت شده!
زیرا همانگونه که گفته آمد، آقای ساپی از موسیقی تا بیدل شناسی و تصوف سررشته دارند.
و بعد بحث های تفاوت دری و پارسی بار دیگر از سوی ایشان و در گفتگو های تلویزیونی و مرکه های انترنتی – تیلفونی داغ داغ شد.
آفرین براستاد سخن و معلم اخلاق حضرت سعدی، که با آنکه " اشعارش " پارسی خالص است و از دری مبرا، قرن ها قبل فرموده بود:" صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی بسیار سفر باید تا پخته شود خامی." !
سفر مسکو به یقین مرحلۀ اخیر بلوغ فکری آقای رپیع ساپی بود؛ و در ضمن آنجا معجونی قاطی دیگر اشربه ها از دست آقای سلیمان لایق نوش کرد که صافی هم شد!
زیرا تا قبل برآن همان سمیع رپیع بود، پس از برگشت از مسکو " ساپی " هم شد !
به این میگویند کرامات شیخی چون سلیمان لایق!
اما در کنار تمام این نکات ما ضمن اینکه حق آقای رپیع ساپی را در میراث ارزشمند فرهنگی زبان پارسی محفوظ میدانیم، و ایشان را مختار در انتخاب طرز فعالیت های فرهنگی می شماریم، به ایشان نکتۀ بسا با اهمیت را از قول استاد مومن قناعت شاعر تاجیک میارم، با اطمینان از اینکه آقای ساپی چون سررشتۀ کافی از علوم و فنون دارند معنا و مفهوم ابیات استاد مومن قناعت را در می یابند و " تاجیکی " بودن زبان شعر مانع از فهم هدف شاعر برای ایشان نخواهد بود!!!
فارسی گویی دری گویی ورا
هرچه می گویی بگو
لفظ خوب دلبری گویی ورا
هرچه می خواهی بگو
بهر من تنها زبان مادریست
همچو شیر مادر است
بهر او تشبیه دیگر نیست نیست
چون که مهر مادر است.
به عنوان حسن ختام عرض کنم که ما در کنار اینکه جانبدار تقلید کورکورانه و دنباله روی دست بسته نیستم، داد وستد شرافتمندانه را در عرصۀ فرهنگی برای رشد ایجادیات فرهنگی لازمی میدانیم.
سرحد ما در مسایل فرهنگی " زبان " ماست. تا آنجا که قادر به درک زبان طرف مقابل هستیم و طرف مقابل نیز زبان ما را درک می کند و ما بدون نیاز به ترجمان رابطه برقرار می کنیم همان حوزۀ زبانی – فرهنگی ماست.
ما خواهان آنیم که با تکاپو و تلاش مدون فرهنگی قادر به ایجاد " هاضمۀ " قوی فرهنگی شویم که با به کار بستن آن داشته های ارزشمند و کار آمد فرهنگ های دیگر را هضم نماییم وبا دست گزینشگر خوب ها ر ا برگزینم و ناباندام ها را فرومانیم و فرهنگ خویش پالایش کنیم.
نباید فراموش کرد که دلیل " خودی بودن " در زمین خودی روئیدن نیست! بلکه آنرا که " خودی " ها با شناختش پذیرفته اند نیز میتوان " خودی " نامید.
کلام آخر از زنده یاد استاد لایق شیرعلی که فرموده اند:
هرکه دارد در جهان گم کرده ای
در زمین و آسمان گم کرده ای
باک نی گر داوری گم کرده است
یا امید سروری گم کرده است
زهر بادا شیرمادر برکسی
کو زبان مادری گم کرده است.
احمد بهارچوپان
23 فبروری 2010

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ