در آستانه
شعری از : مهندس شاه امیر فروغ
و این برف را
دیگر مجالی نیست
برای باز ایستادن .
این برف را که
لحظه لحظه و آن آن
روی تار های موی خاکستری ام
می نشیند ...
دیگر هوای باز ایستادن
در سر نمی باشد ! !
و جویبارِ عمرم را
در سراشیبیِ رفتن می بینم
و بدرود ...
بسانِ آبشاری
تُند
از بلندای زندگی
به فراخنای ابدیت .
و اینک
که ایستاده ام
در آستانۀ میزان
و در آستانۀ رستاخیز و خدا
هیچم باکی نیست
هیچم باکی نیست از این سفر
که براستی
گذشتِ عمرم را
با تمامیِ فراز و فرودش
و تمامی شادیها و غمهایش
پوچ و بی ثمر نمی بینم .

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ