آن که ازحد گذشت رسوا شد!
(بخش دوم)
سخن ما برسر فشردهء نقدی است که آقای سمیع رفیع برکتاب "شاعرآیینه ها"، اثر داکتر شفیعی کدکنی نوشته و در شماری ازسایت های انترنتی نشر شده است. خواندن همین نقد بود که مرا واداشت تا درمورد کار های سمیع رفیع و به ویژه چند نوشتهء پسینش چیزی بنویسم. چرا که این "نقد" هرگز نمیتواند گرهی از کاری بگشاید. دیدگاه مان اینست که نامبرده در جایگاه یک نویسندهء افغانستانی در برابر یک شاعر و نویسندهء ایرانی قد علم کرده است. اگر سمیع رفیع نتوانسته باشد با آن ادعای "افغانی" اش نقد درخور و شایسته یی ارائه کند و جامعهء فرهنگی ما نیز به این نوشته واه واه بگوید، دیگر آبرویی برای ما باقی نخواهد ماند. این که جناب رفیع این نقد را طرفداری از شفیعی کدکنی بداند، برداشتی است نهایت سطحی. البته در کار فرهنگ وادبیات ما مرزهای سیاسی نمی شناسیم و خودرا به یک حوزهء فرهنگی وابسته میدانیم. هرکه درست، مدلل و محکم گفته باشد، حرفش پذیرفتنی و تایید کردنیست نه این که هرکه وطندارم باشد.
آن "نقد" را به خاطری زیر ذره بین قرار میدهیم که حتا به کمبود سواد و درستنویسی دست وگریبان است، چه رسد به این که در جایگاه یک نقد ادبی پذیرفته شود. به همین گونه بوده است نوشتهء جناب رفیع در مورد گفته های تلویزیونی دانشمند فرهیختهء کشور جناب باختری. و حالا می بینیم که آیا این ادعا ها پایه یی دارند ویا خیر؟
نقد آقای رفیع با این جمله آغاز میشود:
"اهل تفکر که به پیرایه ی خرّد و سرمایه ی دانش آراسته بُود، جز راست و صداقت نگوید، لیکن سخنی که در اثبات آن عمر را صرف باید کرد ناگفته اولیتر."
ازین جمله هرگز نمیتوان پی برد که آقای رفیع چه می خواهد بگوید. می نویسد: "اهل تفکر که به پیرایه ی خرد و سرمایه ی دانش آراسته بود...".
یعنی چی؟ آیا بدان نمی ماند که بگوییم: اهل لباس که به پیرایهء جامه و سرمایهء تنپوش آراسته بود. یا: "آنکه بیدار نیست، درخواب است..."
هیچ اهل تفکری نیست که خرد ودانش نداشته باشد. بدیهیات را پایهء گفتگو ساختن چه نامی میتواند داشته باشد جز یاوه سرایی؟
جناب شان ادامه میدهند: "اهل تفکرکه به پیرایهء خرد و سرمایهء دانش آراسته بود، جز راست و صداقت نگوید...".
درجامعه هستند کسانی که هم اهل تفکر اند، هم خرد دارند وهم سرمایهء دانش و هم دروغ میگویند. این جمله از یک سو با ضعف منطق گرفتار است و از سوی دیگر چگونگی به کارگیری "راست" و "صداقت" نیز گپ دارد. وقتی میگوییم "جز راست نگوید"، درینجا "راست" قید است چرا که گفتن را توصیف میکند. اگر قرارباشد که واژهء مترادفی پس از "راست" به آن بیفزاییم، این واژه نیز باید قید باشد. اما ایشان اسم "صداقت" را به کاربرده اند که هرخوانندهء حساس میتواند نادرستی آنرا درک کند.
ازین هم که بگذریم، پیوند جملهء نخست و جملهء پسین با واژهء "لیکن" را باید به بازنگری بگیریم. واژه هایی از گونهء لیکن، اما، با آنهم، به همینگونه، همچنان، ازینجهت، زیرا.... واژه هایی اند که کار شان پیوند دادن مفهوم ویا دسته یی از مفاهیم بهم پیوسته به مفاهیمی دیگر می باشد. میتوان آنها را میان دو جمله یا میان دو پاراگراف به کار برده پیوندی منطقی میان اجزای کلام به میان آورد. اما اگر این واژه ها به درستی به کار برده نشوند کار رساندن مفاهیم دشوار وحتی خنده آور می شود. واژهء "لیکن" زمانی به کار میرود که شرطی درمیان باشد ویا مبیاینتی میان دو مفهوم را بخواهیم بیان یا توجیه کنیم.
در جملهء آغازین "نقد" آقای رفیع نیز باید آنچه پس از "لیکن" آمده تضاد و تباینی میان یکی از اجزای جملهء نخست را با جملهء دوم که با لیکن به جملهء بعدی پیوند یافته است، نشان بدهد؛ اما چنین نشده است. در بخش نخست اهل تفکر، آنهایی که به پیرایهء خرد آراسته اند و این که اهل تفکر جزراست نگویند، آورده میشوند. پس در بخش دوم جمله نیز باید یا درمورد غیراهل تفکر، یا دربارهء آنهایی که دارای خرد نیستند، و یا راجع به راست نگفتن چیزی می آمد تا به کارگیری لیکن را توجیه میکرد. اما "نقد" نویس ما همه را گذاشته اولیتر بودن نگفتن بر گفتن را به میان کشیده است که هیچگونه پیوندی نمیتوان میان آن و یکی از اجزای جملهء پیش از "لیکن" برقرار کرد.
سخنی که پیش از "لیکن" در جملهء آقای رفیع آمده است تکیه بر"جز راست" نگفتن اهل تفکر دارد. وقتی "لیکن" به کار میرود، باید نشان بدهد که گاهی اهل تفکر دروغ هم میتوانند بگویند. اما جناب رفیع ارجحیت نگفتن بر گفتن را نشان میدهند. چرا که گفتن میتواند راست باشد و یا دروغ. اینجاست که "لیکن" پا درهوا میماند.
آن جمله به دو گونه میشود نوشته آید و مفهومی را ارائه کند.
1) اگر هدف راست گفتن اهل تفکر باشد پس باید نوشت:
اهل تفکر جز راست نگویند، لیکن اگر راست فتنه انگیزد، دروغ مصلحت آمیز اولیتر.
2) اگر هدف "ناگفتن سخنی" است که برای اثباتش صرف کردن عمری نیاز باشد، پس باید نوشت:
راست گفتن اولیتر است ، لیکن، حتی گفتن راست هم، اگر در اثبات آن عمر را صرف باید کرد، ناگفته اولیتر.
همچنان آقای رفیع می توانست از واژه های انتقالی دیگری کار میگرفت و دست ازسر لیکن برمیداشت. مثلا میتوانست بگوید:
"اهل تفکر جز راست نگوید، جزاینکه در اثبات آن (سخن) راست عمر را صرف باید کرد."
وحالا چه معنی یی ازین سخن آقای رفیع میتواند بدست آید؟ از ایشان باید پرسید که آیا اهل تفکر، علما، شارعین، اندیشمندان و خردمندان عمر خود را جز برای اثبات راستی ودرستی به چه چیز دیگری صرف کرده اند؟ بزرگان اندیشه زندگی خود را فدای اثبات راستی کرده اند. پس عمر را به چه چیزی باید صرف کرد؟ مگراین چه راستی ییست که جناب رفیع به آن دست یافته وارزش صرف کردن عمر برای اثبات کردنش را ندارد؟ نکتهء دیگری که درین جمله وجود دارد اینست که جناب رفیع مخاطبان خود را چنان نادان می انگارد که می خواهد بگوید، اگرعمری را برای اثبات "راست" خودش صرف کند، این "تودهء نادان" چیزی نخواهند دانست. پس ناگفته اولیتر. با آن که آقای رفیع خواسته است مخاطب را توهین کرده کورذهن و یا به گفتهء خودش "غیرصاحب حال" بخواند اما ندانسته است که ارزش "راست" خودش را نیز به زمین زده است- راستی که نباید برای اثباتش عمر مصرف کرد.
بدین ترتیب دیده میشود که جمله مرکب بیست ونه واژه یی آقای رفیع با یاوه آغاز میشود، بیهوده ادامه می باید و با سخنی از روی تکبر ناشی از خود پرستی و بی اندیشه گی پایان می یابد.
گاهی میشود که نویسندگان گفتهء حکیمانه یی از بزرگان اندیشه و دین را در آغاز نوشتهء خود می آورند. شاید جناب رفیع خواسته اند در جای حکما خود وجیزه یی بگویند.
اما منکر نباید بود که اگر نقدنویس ما خواسته بوده باشد با انشای همچو جمله یی توانایی اش در یاوه نویسی، نادرست نویسی، مهمل نویسی و خالی از اندیشه نویسی را به نمایش بگذارد، باید برایش جایزه داد. چرا که تصور نکنم هیچ کس دیگری اینهمه سخن ناراست، از دید کلام و اندیشه، را در یک جملهء بیست و نه واژه یی جای بدهد. این بود عرایض بنده تنها در مورد یک جملهء ایشان. میشود ازهمین مجمل نیز حدیث مفصل خواند، اما میخواهم نمونه های بیشتری از همچو چنانکاری ها دران نقد بیاورم تا حجت تمام شود.
آن نقد چنین ادامه می یابد:
"بیدل، از آن عارفانی است که آیینه ی دل را به صیقل حقیقت متجلی کرده، صورت اسرار غیب پیش دیده ی خاطرش چون صبح صادق می درخشید. صاحبان سخن و اهل کلام، چون به دیده ی اعتبار در کلام معجزه آسای وی نگرند و چهره ی حقایق کلام در آیینه ی تجارب عرفانی شان متجلی گردد، واضح است که با بررسی و ارزش گزاری کتاب «شاعر آیینه ها » فریبنده و فریفته نشوند، چه آنها جان کلام بیدل را تجربه کرده اند."
آنهایی که به سلامت زبان توجه ندارند شاید با خواندن ترکیبات شاعرانه در پارگراف بالا مرعوب شود. اما این ترکیبات برگرفته شده از آثار واشعار دیگران بوده ساخته وپرداختهء نویسندهء آن "نقد" نیست. ناتوانایی نویسندهء نقد زمانی روشن میشود که میخواهد این ترکیبات را دریک عبارت دیگر به کار برد. آنجاست که رشته از دستش میگسلد.
از نادرستی های دستوری و انشایی آغاز میکنیم. نخست این که صیقل "با" چیزی صورت میگیرد نه "به" چیزی. یعنی باید نوشت: "...با صیقل حقیقت...". نکتهء دیگر، به کار بردن "فریبنده" و "فریفته" است. از خواندن یک کتاب شاید کسی فریفته شود، اما درین سیاق هرگز نمیتواند فریبنده شود. کتاب میتواند فریبنده باشد وکسی که آنرا می خواند فریفته. چنین پنداشته میشود که این یک نادرستی از روی اشتباه باشد و نه از روی نادانی، اما این عذر بد تر ازگناه است. چرا که سخن ناسنجی و سطحی نگری نویسنده به ادبیات را باز میتاباند. آنهم ازسوی کسی که ادعای نوشتن نقد ادبی را دارد.
یاوه سرایی دیگر: "بیدل، از آن عارفانی است که آیینه ی دل را به صیقل حقیقت متجلی کرده..."
آیا عارفان دیگر نیز همین کار را نکرده اند؟ آیا کسی میتواند به عرفان دست یابد اگر آیینهء دلش صیقل نیافته باشد؟
واما نکتهء باریکی درینجا وجود دارد که نویسندهء "نقد" نتوانسته به آن پی ببرد. دل را با حقیقت صیقل دادن ادعاییست که ریشه در درک شتابزده از عرفان دارد. کار عارف تلاش برای بدست آوردن یا درک حقیقت است. یعنی متجلی ساختن حقیقت در آیینه دل. ازدید عرفا برای بدست آوردن حقیقت یگانه کاری که میتوان کرد، پاک کردن دل است از زنگار کینه، خودپرستی، هوای نفس، حرص، آز و طمع وهمچنان بدست آورد خصایلی ضد صفات یاد شده. درین صورت است که حقیقت در هرکجایی که عارف باشد برایش چهره می نمایاند و بردلش می تابد. حقیقت زمانی در دل متجلی میگردد که دل از پیش صیقل و صفا یافته باشد. اما دل عارفانی که نویسندهء "نقد" ازان سخن می گوید، با خود حقیقت صیقل می یابد؛ بلی!
در جای دیگری مینویسد:
"برای آن هایی که در قلمرو زبان و فرهنگ و به خصوص ابوالمعانی بیدل می اندیشند، این کوتاه نبشته، حاصل تمام کتاب را می رساند و نیازی برای ورق زدن در این کتاب محسوس نمی شود."
اندیشیدن در قلمرو زبان و فرهنگ را میشود فهمید، اما در ابوالمعانی بیدل، چگونه میتوان اندیشید؟ همچنان ازین نقد نویس باید پرسید که آیا ایشان کتاب را ورق میزنند یا "در" کتاب ورق میزنند؟ اینجا نیز به کارگیری نادرست حرف اضافه جمله را ازنگاه دستوری بی مزه وخام کرده است. البته صفت مفعولی "محسوس" نیز درینجا نادرست است بلکه فعل احساس شدن دقیقتر می آید. چرا که معنی محسوس، احساس شده است واگر معنی آنرا در جملهء آقای رفیع بگذاریم، چنین می شود: "نیازی ..... احساس شده نمی شود."
پس درست آن است که نوشته شود: "... نیازی احساس نمی شود."
همچنان می نویسند:
"از این کوتاه نبشته چنین استنباط می شود که گوییا بیدل بزرگ، فکر و زبان را به شکل مبتذل و خوار پیشکش نموده و از اینرو، سرمشقی است برای شاعران جوان که با مطالعه ی این کتاب از آن عبرت گرفته به گونه ی سنجیده و ژرف، در قلمرو و گسترش زبان خود آگاهانه و با مسئوولیت قدم بگذارند."
بنده با منطقی بودن ونبودن این "استنباط" کاری ندارم. اما "نویسندهء نقد" در به کارگیری حرف اضافه اشتباه فرموده و به معنی دستوری واژه ها بیتوجهی کرده اند. میتوانستند بنویسند: در قلمرو زبان خود آگاهانه قدم بگذارند و در گسترش آن کارکنند.
واما خدمت شان عرض شود که در کتاب «شاعر آیینه ها» فصل های «بیدل دهلوی» و «نقد بیدل» چهل سال پیش نوشته شده اند و دیدگاه های امروزی شفیعی کدکنی را بیان نمی کند. اما او با امانتداری آن مقالات را در کتاب گنجانیده است که به نحوی بیانگر، گسترش یافتن دید خود او را نیز نشان میدهد. انتقاد های نقدنویس ما به مقاله های چهل سال قبل است. شفیعی کدکنی در نوشته های امروزینش، یک مصرع بیدل را بر مجموعه هایی از شعر شاعران امروزی برتری می دهد و این هم در همان کتاب تذکر یافته است.
نادرستی دیگر: ".... به نظر بنده این کتاب به هیچ صورت نمی تواند معیار شناخت بیدل در ایران و دیگر نقاط هم زبانان ما باشد."
معنی "نقاط همزبانان ما" را تنها آقای رفیع میداند.
و یا این که می نویسد:
”هرگاه، جان مایه های شعر این گونه شاعران عارف و فیلسوف، دقیق مورد ارزیابی قرار نگیرند و ارتباط ظاهر کلام با درون مایه ی شعر شان که در آن دنیای از معرفت نهفته است، بهم گره نخورند، افسانه ی این رادمردان خیال خواب راحت می گردد."
نخست اینک که به کار گیری "دقیق" درین جمله نادرست است. باید نوشته میشد: "دقیقاً"، یا "به گونهء دقیق" یا "به دقت". صفت دقیق نمیتواند به تنهایی گونهء قید به کار برده شود. همچنان در جملهء بالا "دنیایی" به گونهء "دنیای" نوشته شده که نادرست است. در چنین حالتی، اسمای پایان یافته با حروف علت با آوردن "یی" نکره می شوند مانند: هفته یی که گذشت، فرهیخته یی از دیار مولانا، دانایی از یمگان، سرمویی گراینجا خم شوی....
واماپرسش اینست که، "ارتباط ظاهر کلام" با "درون مایهء شعر" چگونه گره میخورد؟ ارتباط خود گره وپیوند را میرساند. پیوند دادن ارتباط با درون مایه چه صیغه ییست؟ ازنظر من واژهء "ارتباط" درین جمله زیادی است و اگر نویسندهء "نقد" از خیر آن میگذشتند، جملهء شان درست میبود.
به پنداشت من همین اندک برای نویسندهء آن "نقد" و هم برای خوانندگان کافی است تا دریابند که آن نقد چه گونه نقدیست. آیا نوشته یی که تا این حد ازنگاه دستوری ومعنایی سست و بیمایه باشد میتواند درجایگاه نقد بر یک اثر ادبی آن هم از قلم یک نویسندهء شناخته و شاعر توانای زبان فارسی قرار گیرد؟ البته به هرنوشته یی از آقای رفیع که رو آورید، ازین نادرستی ها به فراوانی یافت میشود. اما وقتی با خود است و تمرین نویسندگی وشاعری میکند ما کاری به کارش نداشته ایم. چرا که ایشان نه تحمل نقد را دارند ونه هم درکار ادبیات جدی اند. ایشان در پی بدست آوردن شهرت اند واین برای همه روشن است. اما زمانی که شوق رویارویی با ادبا و اهل فرهنگ و دانش را میکند باید برایش فهماند که این فن شریف در حیطهء دانش و مهارت ایشان نیست.
در مورد "درنگ" شان بر گفته های جناب باختری یکی دونکته را مطرح کردنی می دانم تا ثبوتی باشد به کج بحثی و نادرست فهمی شان.
سمیع رفیع می گوید که اگر زبان بیدل، پارسی می بود حالا مثل حافظ و سعدی، هواخواهان زیادی در ایران می داشت. بیایید ببینیم که حافظ خود چه می گوید:
ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
کار سمیع رفیع رخ دیگر کارکسانی است که بر تقسیم زبان فارسی دری به سه زبان پای می افشرند. آنها اگر زبان سه کشور را متفاوت از همدیگر میدانند، جناب رفیع از نام دیگر زبان دری که فارسی است، می خواهد انکار کند. از ایشان باید پرسید، پس این حافظی که در ایران نام آور است، به کدام زبان شعر می گفته است؛ دری یا فارسی؟ او خودش می گوید که هر که دری دانست، شعر حافظ را می داند؛ اما سمیع رفیع می گوید هر که فارسی دانست، شعر حافظ را می داند. حافظ فرقی میان دری و فارسی را نمی شناسد. در بیت بالا او به "دری" اشاره می کند و در این بیت به فارسی یا پارسی:
شکر شکن شوند همة طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
حتا بیدل که سمیع رفیع، خط او را جدا از خط سعدی و حافظ می داند، خود به الهام گرفتن، هم از حافظ و هم از سعدی اشاره دارد:
بیدل کلام حافظ شد هادی خیالم
دارم امید کاخر مقصود من براید
از گل و سنبل به نظم و نثر سعدی قانعم
این معانی در گلستان بیشتر دارد بهار
از سویی دیگر، چون بیدل از منتقدان شعرِ شاعران هم عصر خود بوده و درست همانندی که امروز ما اکتفا کردن به "گل" و "سنبل" و "بلبل" را کافی نمیدانیم؛ بیدل هم با توجه به عصر خود، بند آمدن در قید "گل و بلبل" در شعر را تائید نکرده و گفته بود که گل و سنبل هر آن مقداری که امکان داشته، در نظم و در نثر سعدی بهار آورده است. حالا جالب اینست که بیدل خود به الهام گرفتن از حافظ و سعدی، اعتراف دارد اما سمیع رفیع می گوید که بیدل آن قدر از حافظ و سعدی بیگانه بوده که حتا برای ایرانیان هم به همین دلیل ناشناخته مانده است. در حالیکه کمتر شناخته شدن بیدل در ایران را باید در افراط جلوه های سبک هندی و ابهام بلند و رازآلوده در شعر او، سرحد بندی در قلمرو های سیاسی و فرهنگی، و حضور پررنگ صایب و کلیم منحیث نمونه های دمِ دست، جستجو کرد نه در تفاوت فارسی و دری! آیا آقای سمیع رفیع می تواند تفاوتی در استعمال کلمات و کاربرد زبان در شعر حافظ و بیدل و سعدی را مثال بدهد؟
نکتهء دیگر از زبان استاد باختری این که: نام زبان فارسی بنا بر برخی شواهد، پیوندی با نام سرزمین جغرافیایی امروزینی که در کشور ایران است، ندارد. بلکه این نام از پارتیا گرفته شده که بزرگترین خاندان پارتی اشکانی هستند. به گفتهء استاد باختری مرکز نخستین اشکانی ها مرغاب در شمال کشور ماست و آنچه امروز در ترکمنستان به نام عشق آباد یاد می شود در بنیاد اشک آباد است. بدین معنی که پارتیا هم پیوندی عمیقتر به کشور ما دارد تا ایران امروزی و این زبان را اگر فارسی هم بگوییم مخدوش کنندهء "غیرت ملی" ما نیست. پس چه نامی میتوان به این پافشاری بر نفی یکی از دو نام زبان فارسی دری داد جز، بلاهت، عقده و در بهترین گونه اش اهداف سیاسی مبتنی بر دیدگاه های قومی؟
سمیع رفیع بازهم می نویسد:
" به هر صورت، مشاجره ی بیدل با شاعران مهاجر فارس قدیم در دهلی بر سر زبان و لهجه، خود دلیل و سند محکمی است که خواننده ی آگاه و با ذوق و محقق ژرف نگر هنگام خواند آثار بیدل، به خصوص غزلیات وی، از آن آگاه می شود. اگر زبان بیدل مانند آنها فارسی می بود، چه نیازی به مشاجره و مباحثه می بود. در دیوان غزلیات بیدل به بیشتر از هشت غزل بر می خوریم که همه ی آن در باب مشاجره ی بید لبا شاعران فارس است، برایا ینکه از مطلب اصلی دور نشویم، به طور خلص به یک اشاره اکتفا می کنم:
امروز ناقصان به کمالی رسیده اند
کز خود سری به حرف سلف خط کشیده اند
از صنعت محاوره ی لولیان فارس
هندوستانیان به تمغل خزیده اند
بیدل به شاعران فارس، لولیان فارس خطاب می کند. و هندی ها نیز تحت تاثیر شاعران فارس رفته، به تمغل، یعنی به تقلید از آنان برخاسته اند. و در مورد لهجه ی آنان می فرماید:
حریف مردم بد لهجه بودن، آسان نیست
کسی مباد طرف، با عذاب روحانی"
باور دارم که با خواندن چنین متنی، هر خواننده یی به فخر فروشی های غیر مستقیم سمیع رفیع متوجه می گردد. او از سویی ادعا می کند که در دیوان غزلیات بیدل به بیشتر از هشت غزل بر می خوریم که همة آن ها در باب مشاجره با شاعران فارس است؛ و از سویی می گوید که خوانندة آگاه و با ذوق و محقق ژرف نگر، هنگام خواندن غزلیات بیدل از این گونه موضوعات، آگاه می گردد. یعنی او که آگاه شده و به زعم خود اشاره هایی در این موارد داشت، حالا باید ژرف نگر و با ذوق و آگاه و از همه بالاتر محقق پنداشته شود!
پیش از داخل شدن به بحثی در مورد غزلیات آمیخته با نقدِ بیدل، می خواهم از آقای سمیع رفیع بپرسم که "بیشتر از هشت غزل" یعنی چی؟ چرا "هشت" را در اینجا قید گرفته اند؟ بیشتر از هشت، تا چند است که نمی رسد؟ دلیلش اینست که سمیع رفیع این نتیجه را خود به دست نیاورده و پژوهشی را در این مورد انجام نداده است. این گفته را از جایی شنیده و بدون آن که زحمت پژوهش را به خود ارزانی دارد، حالا برای ما نقلش می کند و رنج آورتر این که برداشت درستی هم از همان یک مثال، ارائه کرده نمی تواند. زیرا باز هم رنج پژوهش را بر خود ارزانی نداشته تا بداند که بیدل آن غزل را چرا و در چه هوایی و به چه منظوری سروده است و این شاعران فارس کدام ها بوده اند که بیدل با آنان طرف بوده و روی چه موضوعی؟
سمیع رفیع به غزل بیدل با مطلع "امروز ناقصان به کمالی رسیده اند" انگشت نهاده و آن را نمونة جدل بیدل با شاعران پارسی گوی دورانش می داند. حال آن که چنان نیست. اصلاً شاعران سبک هندی، اکثراً به تحقیر شاعران پیشتر از خود می پرداختند و بر خلافِ بیدل که شعر حافظ را هادی خیال خود می داند، آنان بر خاقانی و نظامی و دیگران می تاختند تا شاید هم شهرتی به چنگ آرند. شاید مثال خوب و واضح امروزی آن، همین سمیع رفیع خود ما باشد باخرده گیری های ناحقش بر استاد سخن واصف باختری!
پس می بینیم که مشاجرة بیدل با شاعران پارسی گوی هم عصر خود، نه به خاطر پارسی گویی آنان و دری گفتن بیدل، بلکه به خاطر حرمت گذاشتن به سلف توسط ناقصانی است که ظاهراً به کمال رسیده، می نمایند:
امروز ناقصان به کمالی رسیده اند
کز خودسری به حرف سلف خط کشیده اند
از صنعت محاورة لولیان پارس
هندوستانیان به تمغل خزیده اند
سمیع رفیع می گوید که بیدل شاعران پارسی گوی عصر خود را "لولیان پارس" گفته و می گوید که هندوستانی ها تحت تأثیر آنها رفته و به تمغل یا تقلید از آنان پرداخته اند. حال آن که بیدل آن گونه که دیده می شود به دفاع از شاعران پارسی گوی پرداخته است. از همین جا بر می آید که پیش از هر چیز دیگر، سمیع رفیع حتا نمی دانسته که "لولیان" یعنی چی و چرا بیدل به "صنعت محاورة لولیان پارس" اشاره دارد؟ چرا بیدل "تمغل" یا "مغل گرایی" توسط هندوستانیان را در اینجا آورده است؟ سمیع رفیع، "تمغل" را "تقلید" معنا کرده و می گوید که به تمغل از آنان، یعنی به تقلید از آنان برخاسته اند. اگر "تمغل" تقلید معنا شده می تواند، پس می توان "تعرب" را هم تقلید معنا کرد که این خود بیانگر دچار شدن به بحران در فکر و نگارش خواهد بود.
حالا آقای رفیع! این کدام پارسی گویان است که بیدل آنها را به گفتة شما "لولیان پارس گوی" گفته و هندوستانیان را به تقلید از آنان متهم می کند؟ ما که دیدیم او از حافظ و از سعدی، و از عطار و از همه به چنان نیکویی می گوید و به استادی شان اعتراف دارد.
سمیع رفیع، ادعایی عالمانه تر دیگر کرده و می گوید که بیدل، لهجة آنان «پارسی گویان» را نیز نپسنیده و می گفت:
حریف مردم بد لهجه بودن آسان نیست
کسی مباد طرف با عذاب روحانی
منظور از "بد لهجه" در اینجا "بد زبان" است و بدزبانی هم چیزی غیر از دشنام دادن نیست که بیدل، شنیدنش را عذاب روحانی، خوانده است. حالا سمیع رفیع باید دلیلی بیاورد تا ما بپذیریم که منظور بیدل از "بد لهجه" پارسی گویانیست که به پندار سمیع رفیع، دری را با لهجة بد صحبت می کردند! ازسوی دیگر سمیع رفیع نمیداند که "لهجه" به معنایی که سمیع رفیع برداشت کرده است، یک مفهوم امروزی واز بحث های زبانشناسی است. بیدل ازین کاربرد "لهجه" چیزی نمیدانسته است بلکه بدلهجه نزد او چیزی نیست جز بد زبان وزشتگوی.
در پایان این نوشته، باید بگویم که بنده هیچگونهء ادعایی در نویسندگی، زبانشناسی، ادبیاشناسی و دانستن شعر و به ویژه دانستن شعر بیدل ندارم. آنچه نوشته ام برمبنای اندکترین دانشی است که من از زبان و ادبیات فارسی دارم. با آنهم، همین اندکترین دانش نیز کافی بوده است تا اینهمه ناهنجاری درنوشتهء آقای رفیع سمیع بیابم. یقین دارم که بزرگان و دانشمندان اصلی این عرصه نکات قابل انگشت گذاشتنِ به مراتب بیشتری در نوشتهء های جناب سمیع رفیع می یابند.
پیش از پایان این بحث گفتنی میدانم که من به سمیع رفیع درجایگاه یک هموطن و یک فرهنگی احترام میگذارم. درینجا هرچه گفته شده به ارتباط "نقد گرانبار" شان بوده است. اما جناب رفیع پیش ازبرون آمدن بخش دوم این نوشته، به پاسخ بخش نخست آن پرداخته و در وبلاگ خویش آنرا نشر کرده است. من هیچ تبصره یی در مورد پاسخنامهء شان ندارم. تنها نشانی وبلاگ شان را اینجا میگذارم تا اگر دوستان وقت داشتند آنرا بخوانند و اگر لازم دیدند داوری کنند.
وبلاگ عبدالسمیع رفیع صافی: